و بدین گمانه
که نه
بی شک فزون بر این گمان
با تو از
جوانی ام
سخن می گویم
با تو از
رازه های نا مشترک
اما
عاشقانه ای همگون
و دردهای مشترک
از هر آنچه این میان
از امروز تو
و دیروز من
آری از جوانی ام
با تو از
جوانی ام سخن می گویم
از لحظه های امید و
یأس
دقایقی بر آشفته
فریادهای تهی از ترس
و حضوری لبالب از
خجسته بهارانی که
پنداشتم
می آید
سرشار از ترانه و سرود
آنروزها هنوز
خدا به باور بود
و خالق ان هستی اش
به نزد بندگان...
زمین
در اعماق تپه های سیاه،
شقایق های خونین اش را
در آغوش گرفت
و تاریخ
با شرمی سی ساله
دگر بار ورق خورد.
خون گرم شقایق
و اشک زمین
جوانه های آزادی را
سیراب کرد.
جوانه هایی که
با لطافت گلبرگ شان
شرم را
از گونه ی تاریخ می زدایند
و
به من
به تو
به ما
نوید روزی دیگر را می دهند،
روزی که
امروز نیست..........
ی. صفایی
30 ژانویه...
ب
مثل بمب
مثل برنج
مثل باروت
روياي دريا داشت ماهي
روياي دريا داشتم من
كابوس مرداب را تاب آورد
كابوس مرداب را تاب آوردم
به خرده ناني قناعت كرد
قناعت كردم
تو بودي كه تاب نياوردي.
در خواب بودم
كابوس بود خواب هايم
در خواب به من تازيانه زدي
تو آغاز كردي
با بمب و
برنج
و باروت
گرسنه بودم من
گرسنه بودم من
پابرهنه
سرگردان
در كوچه ها مي گشتم
مي گشتم
ويران بودم من
ويران
از ويراني كودكانم
از ويراني زنانم
مردانم را پيش از آن برده...
برای بچه های خونین کفن ما
و اسیران اردوگاه های حکومت اسلامی ایران
من کافرم
بر کفر خویشتن
ایمان دارم
و از خدای شما و نظام و رهبرتان
چون روح مرگ
بیزارم
بر باد° باد
جانِ جهانْْتان
در گرد بادِ پُر تّفِ توفانِِ مردمان
برچیده باد خیمه ی...