21.08.11 22:36 Alter: 3 yrs

یادها و کلامها, وصیتنامه های جانباختگان در زندانهای جمهوری اسلامی - ( دفتر دوم )

Kategorie: Nachricht

 

  بهتر از من میدانی که تقریبا همه کسانی که از زندان آزاد می شوند, مشکلات جسمی دارند. معالجه و درمان گاه سالها طول می کشد. برخی سلامت گذشته شان را هرگز باز نمی یابند. دوستی دارم که در زندان جمهوری اسلامی فلج شد و اکنون بر صندلی چرخدار می نشیند. روحی قوی و جسمی ورزیده دارد. پیش از زندان سنگ – نورد بود. پس از زندان چند سالی خانه نشین شد. بعد با اراده ای که کم نظیر است و تحسین برانگیز, ساز ساختن آموخت و کار کرد. به خارج آمد. ورزش را ادامه داد و اکنون قهرمانی است در مرتبه های بالا. سازهای غربی می سازد و نواختن ویلون می آموزد. روحیه او, خنده های همیشگی او, زبان زد است. همیشه می خندد. اما فکر میکنم لحظه هائی دارد که هیچکدام از ما نمی بینیم. نمیدانیم که چهره همیشه شاد و سرحال او در خلوت چگونه است؟ در خوابهایم هرگز او را نشسته بر صندلی چرخدار ندیده ام.... آه های طولانی و غمش را تنها زمانی دیده ام که یاد دوستان اعدام شده اش را تازه می کند.

فریده زبرجد – لفت لیبراری

 

متن کامل در فرمت پ د اف و همراه با تصاویر را اینجا ببینید

 

 

برای مشاهده مطلب همراه با تصاویر اینجا را کلیک کنید!

 

 

 

 

یادها و کلامها, وصیتنامه های جانباختگان در زندانهای جمهوری اسلامی - ( دفتر دوم )

راه و یادشان گرامی باد!

به گردهمائی چهارم سراسری زندانیان سیاسی در گوتنبرگ - سوئد

گزارشگران

www.gozareshgar.com

 

بهروز سورن

 

 

بهتر از من میدانی که تقریبا همه کسانی که از زندان آزاد می شوند, مشکلات جسمی دارند. معالجه و درمان گاه سالها طول می کشد. برخی سلامت گذشته شان را هرگز باز نمی یابند.

دوستی دارم که در زندان جمهوری اسلامی فلج شد و اکنون بر صندلی چرخدار می نشیند. روحی قوی و جسمی ورزیده دارد. پیش از زندان سنگ – نورد بود.

پس از زندان چند سالی خانه نشین شد. بعد با اراده ای که کم نظیر است و تحسین برانگیز, ساز ساختن آموخت و کار کرد. به خارج آمد.

ورزش را ادامه داد و اکنون قهرمانی است در مرتبه های بالا. سازهای غربی می سازد و نواختن ویلون می آموزد. روحیه او, خنده های همیشگی او, زبان زد است.

همیشه می خندد. اما فکر میکنم لحظه هائی دارد که هیچکدام از ما نمی بینیم.

نمیدانیم که چهره همیشه شاد و سرحال او در خلوت چگونه است؟ در خوابهایم هرگز او را نشسته بر صندلی چرخدار ندیده ام....

آه های طولانی و غمش را تنها زمانی دیده ام که یاد دوستان اعدام شده اش را تازه می کند.

فریده زبرجد – لفت لیبراری

 

 

کپی و انتشار این سلسله نوشتارها با ذکر منبع ( سایت گزارشگران ) آزاد است.

www.gozareshgar.com

 

 

جهت تکمیل, تصحیح و نقد با آدرس زیر تماس حاصل نمائید.

 

Sooren001@yahoo.de

 

توضیح:

جز مطالبی که با منبع گزارشگران مشخص شده است از ما نیست.

این امکان که به دلیل حجم زیاد مطالب دو دفتر منبعی ذکر نشده باشد, موجود است. به ما تذکر دهید!

با آرزوی رهائی تمامی زندانیان سیاسی عقیدتی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یادشان, یاد باد!

 

 

زنده باد حافظه, زنده باد خاطره و زنده باد یاد سرفرازانی که جان دادند و سکوت نکردند, بازماندگان اما فراموشتان نخواهند کرد. از کنار یادهای تان, خاطرات تان و حماسه های تان  بی تفاوت گذر نمی کنند و نخواهند کرد.

داد را می ستانند اگر چه راهی دشوار و ناهموار در پیش است.

فراموشتان نمی کنند, از یادتان نمی برند ای جان های شیفته تاریخ که نه ! به دژخیمان و ره آوران مرگ و نیستی گفتید و چه  نه ! پر صلابت, رسا و زیبائی به برگ برگ تاریخ خونین آزادی خواهی مردم کشورمان افزودید.

 

بی شک  زوزه های  فراموش کنیم و ببخشیم یا فراموش نکنیم اما ببخشیم تلاشی است بیهوده و تداوم جنایات رفته را در خیال می پروراند.

عدالت جوئی و دادخواهی را پاس داریم!

بهروز سورن

........

 

 

 

مقتول  ( لعنت آباد )

حسن حسام

 

هنگام که غبار خاکستری سحر

بر چهره ی خیس بنفشه زار می نشیند

و عطر بی دریغ آفتاب پگاه

کوچه های یخ زده را گرم می کند,

زیر نگاه آن که در چارقد سیاه خود شکسته

و شوق دیدارت را

بر آستانه ی در نشسته است,

می آیی!

هنگام که خیابان های خاموش این شب خوف

در شعله ی فریادی گر می گیرد,

و شطی از عشق و بهار نارنج

خواب خوش سنجاقک ها را می شکند,

می آیی!

هنگام که بر می آشوبد خاک,

بی باک

در گام های معترض بردگان کار,

و کارخانه ها و مزریعه های میهن دربند

در سرود دلکش آزادی

نفس می کشند,

می آیی!

 

می آیی,

در هلهله ی هزاران مشت

در رودخانه ای از آژیر کارخانه ها

در هجوم رویش مزارع آزاد شده

در سفره های پر از نان

و بر تلی از حلبی آبادهای ویران

 

 

آهای!

مقتول ( لعنت آباد)

که دشنه ای در پشت

و زخمی درشت بر سینه داری!

می آیی

می آیی

می آیی

 

می آیی

با اولین جوانه ی آن طوفان بزرگ

و عاشقانه می رقصی

در رقص شادمانه ی جنگل!

 

 

آهای!

مقتول لعنت آباد!

با اولین وزش

با اولین جوانه

با اولین سرود,

می آیی!

 

 

می آیی

و تن پوش مشبکت

تا همیشه

پرچم ما خواهد بود.

 

از خوشه های آواز حسن حسام

سایت گزارشگران

www.gozareshgar.com

 

 

 

 

 

 

اسعد جانالی -  وحدت کمونیستی – 25 آبان سال 1360 در سن 21 سالگی اعدام شد.

 

پدر, مادر, رفقا و دوستان عزیز:

اکنون که تا لحظاتی بعد بسوی جوخه اعدام میروم. اکنون که پس از مدتی کار و فعالیت و زنگی و آنچه که بنظر خودم درست و صحیح بوده انجام داده و هیچگونه پشیمانی تا آخرین لحظه مرگ ندارم و به آرمان زحمتکشان, سوسیالیسم ایمان دارم. و ایمان دارم روزی بساط چپاولگران و  و سرمایه داران برچیده خواهد شد.

به رفقا و دوستان عزیزم سلام میفرستم و میخواهم نسیم و سروه را خوب تربیت کنید. راه زندگی واقعی, راه زحمتکشان و راه سوسیالیسم است.

دیگر بیش از این کاری ندارم. خداحافظ

 

اسعد جانالی

شب بیست و پنج آبان 1360

زنده باد آزادی

زنده باد سوسیالیسم

مرگ بر آمریکا

مرگ بر ارتجاع

http://www.vahdatcommunisti.com/asad.pdf

 

 

 

اکبر محمدی – سال 1385 در زندان کشته شد.

 

 

آخرین نامه  اکبر محمدی از درون زندان

مدت ۷ سال است که در اسارت هستم و انواع فشارهاي جسمي و روحي را طي اين مدت تحمل کرده ام.

به دليل قرار گرفتن زير انواع شکنجه هاي قرون وسطايي در طي بازجويي هاي اوليه به انواع بيماريها از جمله ديسک کمر مبتلا شده ام که در نتيجه شدت گرفتن ديسک کمرُ مسئولين امنيتي از ترس اينکه اين بيماري منجر به فلج يا مرگ اينجانب گردد و رسوايي آن برفضاحت هاي پيشين آنها اضافه گردد و به خاطر آنکه مسئوليت آنچه بر سر من آورده اند گريبانگيرشان نشود، زيرعنوان [ مرخصي نامحدود] مرا از زندان بيرون فرستادند.

در دوران مرخصي استعلاجي براي معالجه بيماري ام به متخصصين مراجعه کردم اما اعلام کردند به علت تخليه مايع نخاعي انجام اين عمل در داخل کشور مقدور نيست و به ناچار کژدار و مريز اين مدت را با مصرف دارو سپري کردم.

آقايان وقتي متوجه شدند هنوز زنده هستم در تاريخ 19 تيرماه 1385 مجددا مرا به زندان بازگرداندند.

ظرف يکماه گذشته که به زندان بازگشته ام، مراجعات مکررم به بهداري زندان براي ادامه مداوا بي نتيجه مانده و هر بار با جواب سر بالا و پرخاش و توهين روبرو شده ام.

 

از اين رو اکنون که مسئولين مرگ با ذلت را براي من تدارک ديده اند،ُ تصميم دارم زير بار ظلم و ذلت نروم و اگر قرار است در شرايط اسارت بميرم، نوع مرگ خود و شرايط آن را خود تعيين کنم.

از اين رو اعلام ميدارم در صورتي که مسئولين مربوطه به خواست قانوني ام پاسخ ندهند، براي آزادي خود جهت مداوا و همچنين در اعتراض به نقض سيستماتيک حقوق بشر در حکومت جمهوري اسلامي و نيز براي آزادي کليه زندانيان سياسي از تاريخ اول مرداد 1385 به صورت نامحدود دست به اعتصاب غذا خواهم زد.

واضح است در صورت بروز هرگونه اتفاقي براي اينجانب مسئوليت مستقيم آن با سران حاکميت است و آنان مي بايست پاسخگو باشند.


اکبر محمدي- دانشجوي زنداني - متهم رديف اول کوي دانشگاه تهران

"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اسماعیل رودگریان – سازمان فدائیان اقلیت – دهه شصت زیر شکنجه کشته شد.

 

 

او را بمدت 8 روز بدون وقفه به تخت بسته بودند و شکنجه می کردند و از آنجائی که در پاهایش جای سالمی نمانده بود و گوشت پاهایش فاسد شده بود و از بین رفته بود شروع کردند به زدن کابل به نوک انگشتان دستهایش. شب هم او را با دستبند  به میله ها بستند که تا صبح روی پاهایش بایستد و در تمامی این مدت تنها زمانی که بیهوش می شد از درد و عذاب شکنجه رهائی می یافت.... در مورد رفیق اسماعیل به گفته خودش از وی رفقای کمیته مرکزی و مستوره احمدزاده را میخواستند.

در مقابل پیشنهاد دادم اطلاعات در ازای اعدام نشدن گفته بود که:

ارزیابی من این است که دروغ می گویند و من را اعدام خواهند کرد و فقط میخواهند از من استفاده کنند.....

با خنده گفت که: کور خوانده اند چنین کاری نمیتوانند بکنند.

وی را بعد از اینکه حاضر  نشده بود در دادگاه شرکت کند, به آمل منتقل می کنند. او را زیر شکنجه میبرند تا حدی که به مجبور می شوند به بهداری شهر منتقل کنند. از بهداری خبر میرسد که زیر شکنجه کور شده است و دیگر قادر به حرکت نیست.

وی زیر شکنجه جان می بازد

کار اقلیت شماره 412

نقل به معنی  از گزارشگران

 

 

 

 

 

 

پیمان سبحانی کوچکترین جانباخته بهائی

 

 

 

پیمان سبحانی یکی از کوچکترین شهدای بهایی بعد از انقلاب ایران

 

سال 1349 در یکی از شهرهای مرزی استان سیستان و بلوچستان به نام سراوان به دنیا آمد و در سال 1365 در سن 15 سالگی در همان شهر به شهادت رسید او از طرف بیت العدل اعظم الهی کوچکترین شهید بهایی ایران بعد از انقلاب شناخته شد. روحش شاد و یادش گرامی(پیمان سبحانی در فیس بوک)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اسماعیل حبشی –  جریان حرمتی پور - دهه شصت اعدام شد.

 

 

قطعی از وصیت او

در مراسم ختم من بجای خرما, انجیر تقسیم کنید

نقل قول از یکی از رفقایش

گزارشگران

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توران ... – دهه شصت اعدام شد.

 

 

وقتي كه براي اعدام صدايش زدند، بعد از ظهر بود . من كنار در دراز كشيده بودم. از پاسدار پرسيد مرا براي بازجويي مي بريد. پاسدار با خنده گفت نه، امروز روز آخر عمرت است . توران كه هيچ انتظار چنين پاسخي را نداشت رنگش پريد و زانوهايش چنان سست شد كه هنگام رفتن به راهرو تعادلش را از دست داد و روي من افتاد. بلندش كرديم. چادرش را سرش كرد و رفت

 

خاطرات پروانه علیزاده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جمال چراغ ویسی – بهار سال 1369 اعدام شد.

 

متن سخنرانی در اول ماه مه 1368

 

 

 

حسن صدیقی – دهه شصت اعدام شد.

 

 

زندانی مجرب و مقاوم  که از شکنجه ساواک جان سالم بدر برده بود و نامش را به شکنجه گران نگفته بود ... و نیمی از عمر خود ( 14 سال ) را در زندان های شاه و خمینی سپری کرده بود, در زندان با خوردن داروی نظافت خود را کشت.

پس از اقدام به خودکشی:

درباره کتاب پرسیدم

گفت: کتاب مورد علاقه ام نیست. چیزی برای خواندن پیدا نکردم

رنگش به تیرگی میزد. حالش خوب نبود.

پرسیدم مریضی؟

پاسخ داد نه چیزیم نیست.

صبح فردا شنیدم حسن به سختی بیمار است. حتی نمیتواند نفس بکشد.... به درمانگاه منتقلش کردیم.... لحظه هائی بعد درگذشت.

خاطرات رضا غفاری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سعید سلطانپور سازمان فدائی – 31 خرداد سال 1360 تیرباران شد

 

 

یکى از زندانیانِ آن سال شرح مى‌دهد که:


""
سورى‌" که ‌از نامدارترین پاسداران اوین‌ بود و خودش‏ شاهدِ شکنجه‌ى سعید بود و در این کار مشارکت داشت براى عده‌اى ازما نقل کرد که:

 در بند ۲۰۹، یک دست سعید را به لوله‌ى شوفاژ و دست دیگرش‏ را به دستگیره‌ى فلزى در سلول بسته بودند.

با باز و بسته کردن مکررِ درِ فلزى او را تعزیر ‌کردند و در همین جریان، یکى از بازو‌هایش‏ را شکستند.


سعید سلطانپور این شکنجه‌ را هم تحمل مى‌کند و دم برنمى‌آورد. او را درغروب روز۳۱ خرداد ۱۳۶۰ تیرباران مى‌کنند.

 

مهناز متین و ناصر مهاجر   - و گورستانی چندان بی مرز شیار کردند

 

 

 

 

 

شیرین علم هولی 

تکمیلی

 

رسم است وقتی می خواهند کسی را اعدام کنند، شب قبل به او اطلاع می دهند تا وصیت کند و با خانواده اش خداحافظی؛ اما ساعت ده شب، وقتی سراغ شیرین رفتند به او گفتند: “بیا بیرون نام پدرت را اشتباه گفته ای.” شیرین مشکوک شده بود،اما تا پا را بیرون گذاشت درها را پشت سر او قفل کردند و او را کشان کشان بردند.

شیرین نمی خواست برود. میخواست حداقل به او بگویند چرا و به کجایش می برند. چرا حتی به او مهلت نمی دهند مقنعه زندان را بر سر کند؟ چرا او را با بلوز و شلوار، بدون مانتو و روسری بردند؟

و روز بعد زندانیان بند پایین، از ضجه های زنی حکایت کردند که فریاد میزد: “من که در دستان شما هستم بگذارید حداقل با خانواده ام خداحافظی کنم. بگذارید برای آخرین بار با دوستانم خدا حافظی کنم .من که نمیتوانم فرار کنم . اما بگذارید محض رضای خدا برای آخرین بار صدای مادرم را بشنوم و

 

سایت روز -  روایتی از فرشته قاضی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عبادالله فتحی (عباد) – 19 آذر 1368  اعدام شد

 

 

خلاصه ای از یک زندگی ِ خلاصه !

 

عکس مربوط به پیش از دستگیری است.

پدر : یدالله (مشگین شهر)

مادر: آراسته (اردبیل)

تاریخ تولد : 14آذر ماه6 134

محل تولد : رشت

ش.ش : 27365

صادره از : حوزه ی یک رشت

سرچشمه های فکری : مطالعه ی آثار شریعتی  و تنفس در فضای سیاسی خانواده

فعالیت ها : در سال 1362 با تشکیل گروهی از دوستان و هم باشگاهیهایش ضمن مطالعات جمعی به سلسله فعالیت های تبلیغی دست میزنند . ( برادرش – وزیر – پیش از این و در بهمن ماه 61 دستگیر و در زندان اوین بسرمیبرد)

رویدادهای مهم زندگی  :

-          در نیمه ی دوم سال 62 دستگیر و تا نیمه ی اول 63 در زندان سپاه پاسدارن رشت در حبس بسر میبرد . با سپری شدن بیش از شش ماه و عدم اثبات اتهامات ،با سپردن وثیقه آزاد میشود . بلافاصله و در کمتر از یکماه از کشور خارج و در عراق به مجاهدین میپیوندد . وثیقه  ضبط میشود و خانواده بناچاربا پرداخت معادل نقدی آن ، وثیقه را که متعلق به آشنائی بود ، آزاد وبه وی تحویل میدهند.

-           

-          در صفوف مجاهدین با« حفظ مواضع ایدئولوژیک» وارد و به فعالیت میپردازد . (نیروهای دیگری از « خط شریعتی » به همین ترتیب و به شرط حفط عقائد ایدئولوژیک به صفوف مجاهدین پیوسته بوده اند که بنا به گزارش هایی تعدادشان تا سال 64 به حدود 35 تن میرسیده است).

-           

-          بسرعت رشد میکند .( اسم مستعار وی یاسر بوده است ) در جریان یک عملیات سنگین از ناحیه سینه (با گلوله) و از ناحیه ی ران (با ترکش خمپاره) بشدت مجروح میشود.

-           

-          بدنبال انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین در سال 64 وزاویه و برخورد این جریان با چپ - اعم از چپ مذهبی (طیف خط شریعتی) وجریانات مارکسیستی - ؛ عباد  از منتقدین آن رویدا د بوده و با آن مرزبندی میکند. به همین مناسبت سه ماه زندانی میشود!

-           

-          پس از سه ماه ، مسعود رجوی با وی دیدار و گفتگو و از وی دعوت به همکاری مجدد و بازگشت به مجاهدین میکند . عباد این پیشنهاد را رد میکند و بزودی از مجاهدین بطور قطعی جدا میشود .

-           

-          در اسفند ماه 1367 ( سالها پیش از طرح ِ «رجعت» ِ زنده یاد  مجید شریف و باز گشت او به کشور ) عباد ازیکی از پایگاههای حزب دمکرات کردستان که وی بصورت «میهمان» در آنجا میزیسته است خارج و به ایران باز میگردد .

-           

-          حزب دمکرات تلاش کرده بوده تا وی را از این تصمیم منصرف سازد . اما در نهایت مقادیری پول و یک اسلحه ی کمری جهت دفاع شخصی در اختیار وی قرار میدهد .

-           

-          ورود وی به ایران از مبادی رسمی – نظیر سفارت و غیره - نبوده است . در مسیر راه و سفر با اتوبوس و پیش از رسیدن به پست بازرسی در فرصتی مناسب ، اسلحه ی کمری اش را به رودحانه میسپارد .

-           

-          در رشت بصورت مخفیانه مستقر میشود . بلافاصله کتابهای زیادی از جمله کلیه ی آثار منتشره ی شریعتی را تهیه وبه صورت هدفمند و سیستماتیک به بازبینی و بازنگری و مطالعه میپردازد .

-           

-          بنا به توصیه ی قاطع ومؤکد ِ وزیر- در ملاقاتی در زندان !!!-  مبنی برخروج« فوری» از کشور ، میپذیرد که راههای خروج را بررسی نماید ، اما در این فاصله دوستان و خانواده در پی آن بوده اند که با اخذ دفتر چهء  اعزام به خدمت سربازی شرائط را برای زندگی ِ عادی وی فراهم آورند .

-           

-          هفده روز پس از ورود به ایران ، بی تاب از دیدار مادر به خانه ی پدری میرود ! درعکسی که از وی بجای مانده شدت نگرانی و اندوه در چهره ی پدر و مادر ، نمایان است .

-           

-          در  بازگشت  از خانه ی پدری و در محله ی ژاندارمری رشت مورد شناسائی سه تن از حزب اللهی های محل قرار گرفته ومورد حمله ی آنها قرار میگیرد و پس از درگیری و فرار در فاصله ای نه چندان دور بدست نیروهای سپاه پاسداران دستگیر میشود .

زندان و شهادت :

-          دو ماه در زندان نیروی دریایی رشت و در سلول انفرادی و بدون ملاقات و تحت شکنجه های بشدت سبعانه قرار میگیرد .

-           

-          سپس به زندانی در تهران(اوین ؟! کمیته ی مشترک؟!) انتقال و در آنجا مجددا مورد بازجوئی و شکنجه (بدون ملاقات و همچنان در سلول انفرادی) قرار میگیرد.

-           

-          چهار ماه بعد به زندان نیروی دریائی رشت عودت  داده میشود . اما همچنان بدون ملاقات و در سلول انفرادی و بدور از هر زندانی دیگری نگهداری میشود .

-           

-          در آذر ماه1368 به خانواده اطلاع میدهند که میتوانند به ملاقات وی بروند . کلیه ی اعضای موجود خانواده برای نخستین بار از دستگیری وی و پس از هشت ماه موفق  به دیدار وی - البته از پشت توری و با فاصله – میگردند .

-           

-          اجازه میدهند که مقادیری میوه و خوراکی و...– از طریق زندانبان - به وی تحویل دهند .

-           

-          کمتر از یک هفته بعد تلفنی از پدر میخواهند که – به تنهایی - برای موضوعی به زندان مراجعه کند . در زندان وی را به ملاقات عباد– باز هم از پشت توری و با فاصله – میبرند.

-           

-          پدر از این ملاقات و نحوه ی آن مشوّش و نگران میشود . عباد دلداری میدهد .

-           

-          فردای آن روز به پدراطلاع میدهند که برای تحویل وسایل شخصی عباد به دفتر زندان مراجعه کند !

-           

-          پدر با اصرار و سماجت تا سر حد مرگ ! از خداوردی جلاد – دادستان دادگاه انقلاب رشت – میخواهد که جنازه فرزندش را تحویل دهند .خداوردی که اینبار میبیند جنازه ی دیگری دارد روی دستش میماند ، با اخذ تعهدی مبنی بر: عدم تشییع جنازه ، عدم برگزاری مراسم ، عدم نگارش هرگونه مطلبی برروی سنگ مزار جز «تاریخ تولد و وفات»، با تحویل جنازه به خانواده موافقت میکند .

-           

-          برخلاف تعهد ، مراسم بزرگی برگزار میشد .اما پاسداران مسلح سرو ته کوچه صف کشیده اند و شرائط رعب آوری ایجاد کرده اند .

-           

-          تشییع جنازه ای صورت نمیگیرد اما در گورستان «تازه آباد» رشت از غسالخانه تا آرامگاهش در حالی که پاسداران مسلح اطراف را گرفته اند ، تشییع میشود .

-           

-          رعب و وحشت چنان کرده است که برخی از «خویشان » دور را نسبت به شرکت در مراسم ، محتاط و برحذرکرده است درحالی که «علت اعدام» وی موجب گردیده تا عده ای از دوستان و آشنایان ، بدون نسبت خویشاوندی ؛ شجاعانه به همدلی در مراسم تشییع شرکت و تابوت را بر دوش خود حمل کنند ! بنا به توصیه ی وزیر اززندان ، ازنوشتن صرفا «تاریخ تولد، تاریخ وفات» ، بجای مشخصه ء هویت او بر سنگ مزارش، صرفنطر و تا فراهم شدن شرایط مناسب برای نصب سنگ مزار مناسب ، خودداری میشود .

-           

-          سالها بعد با در معرض تخریب بودن بتن اولیه روی مزار ، سنگ مزاری تهیه و نصب میگردد . آرامگاه وی واقع در گورستان«تازه آباد» ، ودر ایوان 4 ردیف 1 ودر فاصله ی هفتاد الی صد متری با گورهای دسته جمعی جانباختگان قتل عام شصت و هفت قرار دارد .

تلاش جنایتکاران برای از بین بردن مدارک اعدام

-          در سال 1376 اطلاعات رشت با «دعوت» از پدر به اطلاعات ، از وی میخواهد که مدارک ارائه شده به وی در باره ی عباد به هنگام تحویل جنازه شامل : جواز دفن و قطعه آرامگاه و وصیت نامه و گزارش پزشکی قانونی مبنی بر«اعدام» وی را به آنان تحویل دهد ، زیرا«اشتباه ی صورت گرفته و میخواهیم برطرف کنیم!» .

یکهفته بعد مجددا پدر را به اداره ی اطلاعات رشت «خواستند» . زیرا مدارک را تحویل نداده بود . : « پیدا نکردم ! نمیدانم کجاست !».

دو هفته بعد پدر را به اطلاعات «می برند!» و اینبار تهدید و برخورد های زننده و تند و توأم با اهانت که «باید» مدارک خواسته شده را تحویل نماید . پیر مرد را چشم بسته و سرپا نگه میدارند  .  چشم بسته ازپله هایی بالا پائین میبرند . دچار اختناق ناشی از آسم میشود .

سر انجام فردای آن روز رونوشت مدارک با ذکر اینکه «فقط اینها را لابلای کتاب و دفتر ها پیدا کردم» از وزیر گرفته و به اطلاعت تحویل داده میشود.

-          در اسفند ماه سال 84 در جریان بازداشت و بازجوئی وزیر بمناسبت انتشار مقاله ای فلسفی (!)  از او در یک ماهنامه ، به وی در حضور خانواده ودر خانه اش بشدت هشدار میدهند که : « کی گفته ما عباد رو اعدام کردیم ؟ مدرک داری؟! دیگه هیچ وقت و هیچ جایی این حرفو تکرار نکنی ها ! داریم بهت هشدار می دیم !» .

-          یکماه بعد اما ، در جریان یک احضاریه به اطلاعات رشت ، یکی از مسئولین اطلاعات گیلان که خود را « مسئول [نظارت بر وضعیت و حرکات] زندانیان سابق در گیلان » مینامید به وی گفت :

« من خیلی ها رو اعدام کردم ،(وبلافاصله اصلاح کرد) یعنی در مراسم ِ اعدامشون بودم . در جریان اعدام عباد هم بودم . کاغذ وصیتنامه شو من بهش اون شب دادم . اما هیچوقت د ر مورد هیچ کس ... این تنها کسی بود که من از اعدامش واقعاٌ دلم سوخت ! اینقدر این پاک و صادق و خالص بود »!

شکنجه درشب اعدام :

عبادالله ، شب قبل از اعدام ، بطور قطع و یقین ، مورد شکنجه قرار گرفته است . آثار شکنجه ی تازه بر بدنش نمایان بوده و برخی از شاهدان این موضوع هنوز و تا تاریخ نگارش این متن در قید حیات اند .

 

بنا بر تجربیات مربوط به زندانهای «جمهوری اسلامی» ، به احتمال قریب به یقین ، علت اینگونه شکنجه ها  علاوه بر انتقامجوئی ، تنها میتوانسته بمنظور واداشتن زندانی به مصاحبه و انزجار نامه نویسی بوده باشد زیرا در این مرحله ، اخذ اطلاعات معمولا بی معنی ست .

 

در اینصورت با توجه به حساسیت رژیم در زمان مورد بحث به مجاهدین ؛ این انزجارنامه و مصاحبه میبایست عمدتاً این جریان سیاسی را هدف میگرفته است .

 

کینه توزی های بعدی اطلاعات و تلاشهای آنان برای زدودن اثار جنایت بدارآویختن عباد و ...بینگر آنست که در این مقصود خود زبونانه شکست خورده اند .

 

عبادالله ، شکنجهء دژخیم را بجان خرید  و تسلیم خواست او نشد و هیچ «مصاحبه»ای را نپذیرفت وحسرت کمترین تسلیم را بر دل جلاّد نهاد ! :

 

ما ازآن شیر دلانیم  که  پیش از اعدام

آخرین برگه ی جلاد  به  تسخر گیرند

تا سحرگاه به جان ضربه ی شلاق خرند

واپسین دم به وفا زمزمه از سر گیرند(1)

 

عبادالله فتحی ، بدینسان تا آخرین دم زندگانی ، به آزادی و برابری – که آرمانش بود - ، وفادار ماند و بر«آخرین سکّوی پیمان» ِ این وفاداری در نوزدهم آذر ماه 1368 سرافرازانه پای نهاد و به سَر ، فرا رفت!

 

بر سنگ مزارمادرش که در پنجاه یک سالگی تحمل ده سال زندان وزیر و یازده ماه زندان فتح الله و هجرت و دوری میمنت و شش ماه زندان عباد و نه ماه زندان انفرادی اخیر او و سر انجام این داغ جگر سوز اعدام جوانی که او سخت «بی گناه» اش میدانست ، از پای در آورده بودش و هر روز با گوش دادن به «بیداد» ِ شجریان نه تنها نمیتوانست که نمیخواست این بیداد ِ رفته بر خویش را فراموش کند ، وسر انجام در هم در آن سن و سال  ودرکمتر از چهار سال پس از عبادالله ، درهوای دیدار جگر گوشه اش از این خاکدان پرکشید ، نوشته اند :

 

جاودانند و  دیر   می پایند

مادرانی که شیر می زایند(2)

 

مزارنامه

سر از بالین برآور ای ،     به راه ِ دادها رفته

بگو بر جسم و بر جانت ، چه سان بیدادها رفته

چه کردند آن سیه کاران،چنان برجسم و برجانت

که پیشش شمّه ای هست آن چه بر فرهادها رفته

اسیری همچو باز ی تو ،در این ره پاک بازی تو

یکی آن سر فرازی تو  ،  که با  سرداد ها رفته

تو از یک نسل ِ ایمانی ، و میدانی که می مانی (3)

نه از وارفتگانی چون  :    خَسی با باد ها رفته

تو دیدی رفت بیدادی ،  صَلا از سینه سر دادی

شدی خود عین فریادی ،    که با فریاد ها رفته

تو رفتی رفت بنیادم  ،     نخواهد رفت از یادم

که بر تاریخ این آدم ،      چه از جلاد ها رفته

شهاب ِ شامگاهی تو ،      شهید صبحگاهی تو

شرار ِ یک نگاهی تو ،      به بادا باد ها رفته

طلوع ِ کوتهی بودی ،        دمی اما نیاسودی

تو آن سرو وفا بودی ،    که با شمشادها رفته

فراقت سینه میسوزد چنان    سخت ای عبادالّه

که  اندوه و غم و درد ِ  وزیر    از یادها رفته

 

نام و یادش گرامی باد !

 

----------------------------------------------------

 

پی نوشت ها :

1- از قطعه شعر : ما از آن دلشدگانیم که دلبر گیرند ...(رهیاب)

2- رهیاب

3- از دفتر حاوی یادداشتهای او که بنا بدلایل امنیتی در جریان دستگیری اش ، توسط خانواده از بین رفته ، تنها این بیت از حافظ به قلم عباد بر روی داخلی ِ جلدش بجای مانده که :

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق  / ثبت است بر جریده ی عالم دوام ِ ما

این دفتر در صورت سالم ماندن میتوانست اطلاعات دقیقی در باره ی بسیاری از فعالیت ها و رویدادهای زندگی و دیدگاههای عباد در اختیار ما بگذارد زیرا بنا به تأئید یکی از نزدیکانی که متن آن را پیش ازآنکه از بین برندبصورتی سریع دیده و خوانده بود ، شرح فعالیت ها و دیدگاهها و آنچه بر او گذشته ؛ بوده است

 

وصیتنامه عباد

پدر و مادر عزیزم می خواهم از حضور شما مرخص شوم ....خط خوردگی ... فقط خواهشی که از شما دارم .... نا خوانا .... و زندگی خود را نیز تلف نکنید و از حضور برادرانم و خواهران و برادرزاده هایم خدا حافظی میکنم .................. خط خوردگی ................. و از برادرم وزیر نیز خداحافظی می کنم و دیدارمان را به قیامت احاله می دهم ..... امیدوارم به فکر من نیفتید

با آرزوی خوشی شما در زندگی

هر چه وسایلی دارم به پدر و مادرم بدهید از جمله ساعت, عینک, پیراهن و شلوار و غیره

عبادالله فتحی

سند دولتی فوت ( اعدام )

 

 

 

گزارشگران

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

علی اکبر سعیدی – سهند – اوائل دهه شصت در اصفهان اعدام شد.

 

 

او انسانی والا و سراسر از باورهای انسانی بود که چند روز پس از دیدن طفل نوزادش اعدام شد. در روزهای آخر زندگی اش در بند 3 زندان دستگرد مرتب با همبندان قدم در هواخوری قدم میزد .....گفتگوهایش در زندان جز در رابطه با راههای سازمانیابی کارگران نبود. جلادان رژیم و پیام آوران مرگ شبانه علی را ازمیان دوستانش ربودند و به کام مرگ فرستادند. پس از دیدار فرزندش از خوشحالی در پوست و کالبد شکنجه دیده اش نمی گنجید.

 

سیمای شکنجه – بهروز سورن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صابر احمدیان سرابی –  20 خرداد سال 1362 زیر شکنجه کشته شد.

 

 

یکی از مطلعین می‌گوید: “شب ۲۰ خرداد سال ۱٣۶۲ از بیمارستان سراب آمبولانس خواستند. آقای … رفت. بعد از مدت کوتاهی او را بی هوش به بیمارستان برگرداندند و مرا با آمبولانس فرستادند.

من به مقر سپاه پاسداران که قبلا دفتر حزب رستاخیز بود، رفتم. از قسمت اطلاعات مرا به داخل سلول بردند و من جسد کبود و ورم کرده صابر را شناختم. دست و پاهای صابر شکسته بود و تمام بدنش کبود و خونین بود. من بی اختیار گریه کردم؛ زیرا صابر و پدرش را می‌شناختم.

آدم‌های شریف و زحمتکشی بودند. جسد آش‌و‌لاش صابر را پشت آمبولانس گذاشتیم و ساعت ٣ نصف شب به قبرستان جدیدی که کوره‌پز‌خانه (کوره‌لر) بود، بردیم.

شیخ عباس هم به همراه ما آمده بود. جسد صابر را در چاله‌ای انداخت و دستور داد که خاک روی جسد بریزند و به من تهدیدآمیز تاکید کرد که اسرار مگو را به کسی نگویم

مجتبی آگاه – اخبار روز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

غلامحسین مریخی – سازمان مجاهدین – اعدام شد

 

 

غلامحسین مریخی گویا برای عروسی میرود

لبخند زنان گفت:

ما باید به مفهوم تکامل پاسخ بدهیم, مرگ ادامه زندگی در مداری کیفی تر است, ما جهان را هدفدار میدانیم ....

 

خاطرات مهران آذرنگ - دیدگاه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

محمد فیروزی – سازمان فدائی –  مهرماه سال 1360 در بندر عباس به جوخه اعدام سپرده شد.

 

 

او خود در دقایق انتقال از بند مجرد زندان قزلحصار، با صدای بلند و صورتی خندان و پرشور، به زندانیان دیگر گفته بود،" در لحظه اعدام، سرود انترناسیونال را خواهم خواند!"

 

اکبر تک دهقان - سایت دیدگاه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

محمود مستعان – سازمان فدائیان اقلیت – اوائل دهه شصت در اصفهان اعدام شد.

 

 

محمود مستعان هم سلولی دوران بازجوئی زندان سپاه اصفهان

محمود فشار زیادی را متحمل می شد.زندانبانان و مسئولین زندان دستگرد حساسیت شدیدی نسبت به وی داشتند و همه جا زیر نظر بود. حکم اعدام محمود برای تائید به تهران فرستاده شده بود و به این دلیل فشار روحی مضاعفی بر وی وارد می شد.

اغلب به تنهائی در هواخوری قدم میزد و در هواخوری نیز ورزش انفرادی می کرد.

محمود نیز که تازگی صاحب فرزندی شده بود, پس از ملاقات با خانواده شب هنگام در حالیکه معدودی از زندانیان موفق به خداحافظی و روبوسی با وی شدند با روحیه ای بسیار عالی  و ورای انتظار همه ما را بدرود گفت

 

بهروز سورن – سیمای شکنجه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

محسن فاضل – سازمان پیکار – 31 خرداد 1360 اعدام شد.

 

 

در یادداشت‌هاى روزانه‌ى زندانش‏ که در نوع خود بى‌نظیر است، مى نویسد:


"...
بازجو اعلامیه‌ى حمایت پیکار از من را نشان داد و قسمت‌هایى از آن را خواند... بعد خواست که مصاحبه کنم و تکذیب کنم... گفتم این کار را نمى‌کنم. خواست که بگویم راجع به شکنجه، پیکار دروغ مى‌گوید. گفتم نمى‌کنم... بازجو گفت... من چیزهایى که راجع به شما مى‌خواستم از طریق دیگر اقدام کردم و گیر آورده‌ام. دیگر با شما کارى ندارم‌"

 

مهناز متین و ناصر مهاجر   - و گورستانی چندان بی مرز شیار کردند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

الله قلی جهانگیری -  دهه شصت کشته شد

 

 

او وقتي هنوز در زندان بود ، به ياري همرزمانش خانه اي را در بيرون [در محله باغ ارم شيراز] براي پذيرائي ازهمه زندانيان سياسي مهيا نمود ، تا زندانيان عادل آباد که به دست مردم از بند رها شده بودند ، تا آمدن خانواده هايشان از شهرستان و ... جا و مکان داشته باشند .

الله قلي در اعتصابات و اعتراضات زندان ، نقش فعال داشته و به همين دليل او را از زندان اصفهان به اهواز و ازآنجا به برازجان و نهايتأ شيراز تبعيد ميکنند .

 

 

http://www.gozareshgar.com/10.html?&tx_ttnews[tt_news]=14677&tx_ttnews[backPid]=23&cHash=6247ea54ad462173d52d87b78fa5aa1a

 

 

 

 

حمید .......... وحدت کمونیستی – دهه 60 اعدام شد.

 

 

آخرین جمله وصیت نامه اش

 

..........  ضمنا 15 تومان وجه نقد دارم که پس از مرگم با آن کتابهای صمد بهرنگی را بخرید و در بین مردم پخش کنید.

 

http://www.vahdatcommunisti.com/hamid.pdf

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حمید چهل پلی زاده – سازمان پیکار – دهم دیماه 1360 تیرباران شد.

 

 

از آخرین کلامها در پاسخ به پیشنهاد توبه کردن و نرفتن به جهنم:

 

من به بهشت و جهنم تان باور ندارم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حمید جهانیان – سازمان مجاهدین – سال 1360 در اصفهان اعدام شد.

 

 

آخرین دیوار نوشته او در سلول انفرادی زندان سپاه اصفهان

 

آخرین ساعات عمر

بای ذنب قتلت -  به کدامین گناه کشته شدی

حمید جهانیان

 

۱۳۶۰/۶/۱۶

خاطرات زندان حمید دوستی

http://www.gozareshgar.com/10.html?&tx_ttnews[tt_news]=14625&tx_ttnews[backPid]=23&cHash=7c789ddb4463cff1a9105b559c8a1d37

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شهلا کعبی – 5 شهریور 1359 در سنندج تیرباران شد.

 

 

اتهام: مداوای ضد انقلاب و مفسد فی الارض – شغل پرستار

 

بنا بر اظهارات یکی از همبندان خانم کعبی به اقوام ایشان، حاکم شرع شبانه در پادگان سنندج حکم اعدام دسته جمعی زندانیان را صادر کرد. نزدیکی سحر، حکم اعدام در همان پادگان به اجرا درآمد. یکی از زندانیان حاضر در محل اعدام خانم کعبی را این چنین توصیف میکند:

"زندانبان نسرین و خواهربزرگترش شهلا را بدون هیج سوال و جوابی از بند زندان بیرون میبرد. دو خواهربا دستان بسته ودر کنار هم پشت به دیوار می ایستند. پاسداری دو تکه پارچه سیاه رنگ را برای بستن چشمان این نفر میآورد. نسرین مخالفت میکند و چشم بند نمیخواهد.

شهلا خواهر بزرگتر چشم بند را میپذیرد و در جواب خنده تحقیر آمیز پاسدار که "تو میترسی، ها؟" میگوید البته که نه، فقط نمیخواهم شاهد مرگ خواهرم باشم. در این جا نسرین هم خواهان چشم‌بند می‌شود."

 

 

کتاب زندان – ناصر مهاجر

بنیاد برومند

 

 

 

 

 

 

شهره شانه چی: سازمان راه کارگر - اعدام شد - تکمیلی

 

 

 

خاطرات رضا غفاری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عباس رئیسی – سازمان پیکار – نهم شهریور 1367 در گوهردشت اعدام شد.

 

 

آخرین جمله ها قبل از رفتن به بیرون بند و بیدادگاه هیئت مرگ:

من میدانم برای چه  بچه ها را می برند. من از تمامی اعتقاداتم دفاع کرده , مرگ را خواهم پذیرفت.

تکمیلی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.

محمد علی پژمان – سازمان پیکار – سال 1367 اعدام شد.

 

 

وقتی او را از بهداری بر میگردانند میگوید:

مرا برای کشتن پروار کرده اند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نیلوفر تشید – 16 ساله –  29 شهریور سال 1360 اعدام شد.

 

 

مي خوام اينقدر نگاهت كنم تا چشمهام از تو پر شه "؛ اگه از نگاه كردنم ناراحت ميشي ببخشيد ، ولي ميخام چشام از تو پر شه. و بعد ساعت برادرش رو كه به دستش بسته يود باز كرد و به من يادگاري داد كه نگه دارم.

 

دو روز بعد كه بردنش بازجويي، چند ساعت بعد از رفتنش ، زهرا موسوي تبريزي( برادرزاده موسوي تبريزي كه الان اصلاح طلبي اش همه رو كشته ) در بند رو باز كرد، يك تكه روزنامه انداخت توي بند با چادر نيلوفر و با تمسخر گفت:

 

 " رفيقتون وصيت كرد كه نماينده بند به جاي اون صورت تمام بچه ها را ببوسه و خداحافظي كنه" و بعد در و بست و رفت.

 

بعد از 25 سال نمي دونم بايد خوشحال باشم از اينكه يك دختر 16 ساله به هنگام مرگ آرزو مي كرد كه چشماش از من پر بشه يا بايد از فرط اندوه بميرم. هنوز ساعتش پيش منه و روي تاريخ 29 شهريور متوقف مونده. خاطره ای از : مهتاب – پ

 

توضیح: نيلوفر تشيد خواهر علیرضا تشید از زندانیان سیاسی سابق و از کادرهای "راه کارگر" که در قتل عام 67 جاودانه شد و همچنین علیمحمد تشيد عضو شورای فرماندهی میلیشیای مجاهدین (سال های 58- 59 ) بود. نیلوفر به خاطر نسبت خانوادگی اش با این دو در 29 شهريور 60 در 16 سالگی اعدام شد.

 

خاطره ای از : مهتاب – پ

 

سایت دیدگاه

 

 

 

 

 

هاله سحابی – زندانی سیاسی – سال 1390  در تشییع جنازه پدرش توسط لباس شخصی ها به قتل رسید.

 

 

 

فایل صوتی آخرین سخنان هاله سحابی

 

http://www.youtube.com/watch?v=SRhBe_fSPag

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تکان دهنده

 

 

پسرم هر روز بیدار میشد و با اشاره به ماشین پدرش دستهای کوچکش را انگار که فرمان ماشین را می چرخاند تکان می داد و می گفت: آآآآآآآ…. بابام میاد ماشینو روشن می کنه منو می بره می گردونه. روزی در مقابل اصرار دخترم که گفت: بهش بگو که باباش دیگه نمیاد.

یک صبح که باز داشت ادای رانندگی در می آورد و می گفت: بابام میآد ماشین و روشن می کنه. گفتم: بیژن بابات دیگه نمیآد. گفت: یعنی بابای منو هم مثل بابای آذر کشتند؟ گفتم: بله. دمر روی زمین دراز کشید دست و پایش را تکان داد و بغض کنان با خود تکرار کرد من دیگه بابا ندارم؟من دیگه بابا ندارم؟

 از آن روز هرگز کلمه ی بابا از زبانش بیرون نیآمد تا یک روز بر سر قبر یکی از آشنایان دو دستی مرا چسبید، به چشمانم نگاه کرد و با چشمان روشنش ملتمسانه و با سماجت گفت: اگر بابام مرده پس قبرش کو؟ به خاوران بردمش در کنار دیواری که خاوران را از گورستان ارامنه جدا می کرد قطعه ای را نشان دادم و گفتم: آنجاست. گلها را از خاک خاوران جمع می کرد و بهمراه بهاره به آنجا می برد.

وقتی بزرگتر شد به من می گفت: تو به من دروغ گفتی. جوابی نداشتم. همین چند ماه پیش او نشسته بود و من با دوستی از آن ایام یاد می کردم. گفتم: من چگونه می توانستم گورهای دسته جمعی را برای یک بچه سه – چهار ساله توضیح بدهم؟ من چگونه می توانستم از کانالهای حفر شده و دفن انسانها در این کانالها با بچه ام حرف بزنم؟

بانو صابری – چرا با اعدام مخالفم؟

اخبار روز

 

 

 

 

 

 

گوری جمعی

 

 

فداييان خلق فرهاد مقدم ، علی حميدی ، اکبرفلاح ، علی دوستی

در تيرماه 1360 تيرباران شده اند.

در ارتباط با فعاليت های سياسی رفقا ، فردی به نام محمود پزشکی از عوامل اطلاعاتی رژيم با نفوذ در محفل آن ها عامل اصلی بازداشت آن ها بوده است .

بعد از دستگيری به شکنجه گاه های مخفی سپاه برده می شوند و هيچ گونه اطلاعاتی را خانواده ها در مورد محل بازداشت عزيزانشان نتوانستند از ارگان های دولتی به دست آورند.

خانواده ها تنها در مقابل زندان سپاه  نشتارود که در کنار دريا واقع شده بود جمع می شدند و با صدای بلند نام فرزندانشان را فرياد می زدند.

بعد از تيرباران اجساد اين 4 رفيق به بيمارستان تنکابن منتقل می گردد. حکم قتل آن ها توسط موسوی تبريزی به عنوان حاکم شرع و محمود پزشکی در جايگاه شاهد  صادر گرديده بود .

در کيفرخواست آن ها هيچ اتهامی مبنی بر انجام عمليات مسلحانه وجود نداشت و حتی از آن ها اسلحه ای نيز بدست نياورده بودند. با گرفتن پيکره قربانيان،  راهپيمايی اعتراض آميزی در شهر تنکابن انجام می گردد.

در هنگام خاکسپاری با حمله سپاه پاسداران به گورستان شهر اجساد ربوده و در دره ای در کلاردشت عباس آباد مدفون می گردند. دفن اجساد آن قدر با عجله صورت می گيرد که کفش و لباس هايشان از خاک بيرون می ماند.

گوری که در همان روزها توسط افراد محلی کشف و دهان به دهان می چرخد.  افراد کميته عباس آباد در اين عمليات نقش اصلی را داشته اند.

 

 

 

 

 

گور جمعی

 

 

در کرج در دوم آبان سال 1367 یک گور دسته جمعی کشف شد که 725 جسد در آن ریخته شده بود.

در تهران, رودبار و منجیل نیز گورهای دسته جمعی پیدا شد. به دستی نمیتوان گفت در این مرحله چه تعداد زندانی اعدام شدند. اما ارقام تخمینی بین ده تا پانزده هزار نفر است.

 

از خاطرات رضا غفاری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تکان دهنده:

در حا لي که به سختی روي خاک و
سنگلاخ راه ميرفتم مرا در محلي قرار دادند و لحظا تي بعد کسي با صدا ي بلند شروع به خواندن کرد :

"بسم الله القاسم
الجبارين... به حکم دادگاه انقلاب محمود خليلي فرزند... به جرم قيام علي ه نظام برحق اسلامي و هواداري از گروهک اقليت
مفسد في الارض، محارب با خدا ، و مرتد اعلام ميگردد و نامبرده در دادگاه عدل اسلامي به اشد مجازات محکوم گرديده و
حکم اعدام او اجرا مي گردد.

صداي تکبير و سپس کشيدن گلنگدن به گوشم رسيد و سپس فرمان آتش ... و شليک شد که
متوجه نشدم چند تير شليک کردند ولي ناخودآگاه پس از صداي شليک روي زانوانم نشستم ولي

برايم عجيب بود که درد ي
احساس نميکردم و اين برايم جالب بود که مردن به اين سادگي باشد.

در همين حين شخصي زير بغلم را گرفت و در حالي
که کمک ميکرد تا بلند شوم، گفت: من ضامن ميشوم اين جوان حيف است کشته شود.

من قول ميدهم او را قا نع کنم که از
 
جمهوري اسلامي ضدامپرياليست تر در دنيا وجود ندارد.

شیوه های شکنجه از محمود خلیلی

 

از لحظه دستگيري در خيابان، تا زماني که به بند ما برسد چهار بار در معرض عمليات شبه اعدام قرار گرفته بوده

هم آنجا

 

 

 

 

تکان دهنده

 

 

در بين زندا نيان جديد چهار دختر دانش آموز بودند که از لباس هر کدامشان يک مستطيل بريده بودند . فور ا" بازجوها ي بند »(منظور بچه هايي بودند که روابط عمومي قو ي داشتند – نگا رنده) دست به کار شدند . بعد از بازجو يي کامل از آنها معلوم شد که براي گرفتن اقرار، آن ها را در قبرهايي ميخوابانند و ميگويند: زنده به گورتان ميکنيم.

بعد قسمتي از لباس ها ي آنها راميبرند و ميگويند: اين تکه از لباستان را به خانواد هایتان ميدهيم تا بدانند شما به درک رفته ايد و آنها را سه ربع تا يک ساعت در همان حالت نگه ميدارند و هر لحظه ميگويند: الان رويتان خاک ميريزم. بعد از اين مدت که آن ها خوا بيده روي قلوه سنگهاي قبر به انتظار پايان زندگيشان ميگذرانند، پاسداري ميآيد و ضمانتشان را ميکند

خوب نگاه کنید, راستکی است

پروانه علیزاده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تکان دهنده

 

 

جميله با لباس کردي سبز رنگش در بند قدم ميزد. بسيار کوچک اندام بود. »- چند سالته؟- دوازده سال، و ده سال زنداني گرفته ام.جرمت چيه؟برادرهايم پيشمرگه هستند. و بعد با تمسخر اضافه کرد که وقتي دستشان به شير نميرسد، يالش را ميگيرند... دختر با روحيه اي بود .

ميگفت:

وقتي پاسدار ها به خانه امان ر يختند از من پرسيدند که آ يا اين تفنگ را ميتواني باز کني؟ و من نشستم وفوري آن را باز کردم و دوباره بستم و به دستشان دادم. آخر اين کار را خيلي دوست دارم ! بدون معطل ي مرا با لگد به داخل ماشين انداختند و با خودشان به زندان آوردند .

هفته اي يک شب مرا برا ي نما يش اعد ام ميبردند. نمايش اي ن طور شروع ميشد که اسم ها را ميخواندند و به طور گروه ي به ميدان تير ميبردند. چشمهاي همه را مي بستند و تيرها ر ا شليک ميکردند ، ولي به ما نميزدند. در عوض در آ خرين دقا يق از ما ميخواستند به همه چيز اعتراف کنيم.

بعضي شب ها هم واقعا " چندنفرمان را ميکشتند و اين صحنه ها اعصاب ما را داغون ميکرد و به مراتب بدتر از مرگ بود. حاضر بوديم تيرباران شو يم ولي. از دستشان خلاصي پيدا کنيم. مستوره را همينجور کشتند.

 

مريم، الف: چند تصوير "جميله"، کتاب زندان، جلد يک

 

 

 

 

 

 

تکاندهنده

 

روزی یک تریلی در میدان دیدشان می ایستد. درش باز می شود پر از بسته های بلند بوده است.

پاسدارها به بالای بسته های بزرگ پلاستیک رفته و بسته های مشابهی را روی آنها جا می داده اند تا ظرفیت تکمیل شود.  هر بسته در یک کفن پلاستیکی پوشیده شده و سر و ته ش را بسته بودند. با توجه به حالت لغزان زیر پای پاسداران می فهمند که محموله ها چیزی  جز اجساد اعدام شدگان نیست.

این کامیون های حمل گوشت مدام نعش های اعدامی ها را به گورستان های گمنام می بردند. حمل اجساد در فاصله دو ماه مرداد و شهریور ادامه داشت.

خاطرات رضا غفاری

 

 

 

 

مجموعه ای از لیست جانباختگان اخیر در تظاهراتهای خیابانی و زندانهای رژیم را در این آدرس ببینید

 

http://iran-archive.com/bazr/motafarreghe/ketabche-Koshtar_1388.pdf

 

 

پیامدهای زندان – از بند رسته گان را دریابیم!

فریده زبرجد

http://leftlibrary.5u.com/books/zendan/az_band_rastegan.pdf

 

 

منابع:

اتحاد فدائیان

http://www.etehadefedaian.org/archive/yaran/Shohada.pdf

 

سایت جانباختگان راه سوسیالیسم

http://www.yadihawrean.com/1369/jamal%20chraq%20vaisi.htm

 

جانباختگان راه کارگر

http://janbakhteghanerahekargar.wordpress.com

 

سیمای شکنجه – بهروز سورن

بیداران

بنیاد برومند

 

 

تصاویر ماندگار

 

 

 

 

تصاویری از خاوران

شش اعدام در یک خانواده

 

تصویری از آخرین اعدام شدگان

 

 

 

 

 

تصاویری از زندانهای کشور

 

اوین

 

 

 

 

 

نقاشی از یکی از سلول ها در اوین

اخرین اتاقی که علی اشتری قبل از اعدام در اون زندگی میکرد این اتاق طبقه پایین بند 209 قرار داشت همون جایی که باید سرها رو خم میکردیم و از زیر یک درب وارد اونجا میشدیم . شماره اتاق ....

طبقه زیرین و اتاق هواخوری زندان اوین بند 209

این پایین ترین طبقه بند 209 میباشد که سلول ها درون ساختمان  نبوده بلکه  هوای ازاد دارد .و هواخوری هم در اینجا قرار گرفته

 

منبع تصاویر:

 

http://209evin.blogspot.com/2011/03/blog-post.html

 

 

مانور ضد شورش در یکی از زندان ها

 

 

تصویری دیگر از فرزاد کمانگر و شاگردانش

 

 

تصاویری دیگر از الله قلی جهانگیری

 

 

 

 

 

متن کامل نامه الله قلی خان جهانگیری به خمینی

محضر حضرت آیت الله العظمی امام خمینی

حترام خاطرتان را به مطالب زیر معطوف میدارد. حوادثی در فارس در شرف وقوع است و جریاناتی زیرکانه در سر سودای بدست گرفتن قدرت و تحکیم موقعیت آمریکا در ایران را دارند که هر فرد علاقه مند به سرنوشت ایران و دوستداران انقلاب و حفظ دست آوردها و تعمیق و تحکیم آنرا با توجه به عملکرد مقامات مسئول که در ظاهر ابراز علاقه به برقراری جمهوری اسلامی مینمایند دچار حیرت و سردرگمی نموده است.

بهنگام ورود خسرو قشقائی به فارس بخاطر تأیید امام و داشتن سمت نمایندگی و سوابق طولانی در دوستی با مصدق عشایر قشقائی با توجه به صداقت و پاکی خود تصور میکردند که شاید خسرو مهره مطلوبی در ماشین انقلاب و خدمتگزار مفید برای آنان خواهد بود. لیکن هنوز چند ماه از ورودش نگذشته بود که با انجام چند حرکت و مهمتر از همه حمایت از ستمگران فارس به دهقانان و عشایر جنوب نشان داد که دشمن آشتی ناپذیر آنان و دوست وفادار آمریکاست.

از همان زمان با وجود مخالفت مقامات مسئول مملکتی عشایر دهها تظاهرات در سراسر فارس و اصفهان بر علیه خسرو قشقائی برگزار نمودند. و با اتحاد و یکپارچگی خود مانع از به ثمر رسیدن توطئه آنان در سمیرم و ایجاد جنگ در جنوب گردیدند. اما با کمال تاسف بخاطر حمایت تعدادی از روحانیون در فارس و تهران و جناحی از حاکمیت از وی به درخواستهای متعدد عشایر وقعی گذاشته نشد. زمستان گذشته تمامی خوانین جنوب را مسلح نموده و صراحتا به آنها میگوید که هیچ نگرانی از بابت عکس العمل دولت نداشته باشید جواب مقامات تهران و فارس با من. شما طوایفی را که حاضر به سر تسلیم فرود آوردن در مقابلمان نیستند مورد هجوم قرار دهید. که ثمره این عملیات غارت ده ها خانوار و بخصوص دو طایفه جانبازلو و نفر در ماهور میلاتین است.

بدنبال این هجوم تمامی عشایر، دهات و بلوکات در فارس و اصفهان دست به تظاهرات و تحصن و اعتصاب زده و خواهان سرکوب خوانین ضدانقلاب گردیدند. لیکن حمایت مردانی قدرتمند در حاکمیت و در فارس از آنان مانع رسیدن عشایر به خواستشان گردید و مقامات مسئول بجای رسیدگی به خواستهای مشروع غارت شدگان آنان را قاتل ایازخان قلمداد نمودند در حالیکه به شهادت تمامی مردم ستمدیده فارس این عنصر فاسد در اثر مقاومت مردم و دفاع از جان و مال و ناموسشان که مورد تهاجم خوانین به فرماندهی وی و رهبری خسروخان قرار گرفته بود معدوم گردید و اگر قاتلی میخواستند برای او بتراشند تمامی مردم مستضعف فارس را می بایست بازداشت مینمودند.

خوانین که در آغاز روشنفکران عشایر و طوایف آگاه را بخاطر از بین بردن موانع اصلی از سر راه مقاصد آتی به بهانه مبارزه با کمونیزم و مبارزه با رعیت های نمک نشناس مورد حمله قرار میدادند تابستان امسال بی پرده و با حمایت آمریکا اعلام نمودند که ما خواستار سرنگونی حکومت اسلامی به رهبری امام خمینی و برقراری حکومتی متمایل به غرب هستیم. و اینک با کمکهای مالی که از آمریکا و سرمایه داران وابسته داخلی و لیبرالها دریافت مینمایند صدها مزدور مسلح در فارس جمع آوری نموده و با دستوراتی که از ناوگان آمریکا در دریای عمان دریافت می دارند در جهت پیشبرد نقشه های ایران برباد ده شان تلاش مینمایند.

اینجانب بهنگام هجوم خوانین به ماهور و مقاومت عشایر در مقابل آنان طی نامه ای به آقای علی دانش منفرد استاندار وقت فارس هشدار دادم که آنان قصد درگیر کردن مردم با پاسداران و ایجاد آشوب در فارس و بهره برداری از آن در جهت اهدافشان را دارند. دلیل محکمی هم داشتم زیرا آنها صراحتا گفته بودند که اگر ما روشنفکران عشایر و طوایفی را که از ما فرمان نمیبرند سرکوب نمائیم بدون نگرانی داخلی شورشمان را پیگیری نموده ادامه آن باعث دخالت آمریکا از جنوب خواهد شد. امکان دارد که آیت الله خمینی برای مقابله با این هجوم از شمال کمک بخواهد. ما تا حدود اصفهان را اشغال خواهیم کرد از اصفهان به بالا مال خمینی و یارانش.

یکی از مسئولین سیای آمریکا یا مشاوران امنیتی کارتر اظهار داشته بود (ما باید با تحریک دو ایل بزرگ بختیاری و قشقائی و شیوخ عرب که در حوزه های نفتی مستقر بوده و بدور از دسترس آنارشیستهای تهران هستند جنوب را به آشوب کشیده و مناطق نفت خیز را اشغال نمائیم) حرکات خسرو قشقائی و مدنی و سرداران سیستان و بلوچستان چیزی جز تلاش در جهت جامه عمل پوشاندن به این نقشه های شوم نیست.

متاسفانه دولت نیز با عمل کردهایش نشان داده است که نه توانائی مبارزه قاطع با امپریالیزم آمریکا و ایادی داخلی اش را داشته و نه یارای از بین بردن مشکلات اقتصادی و سیاسی که زمینه را برای رشد چنین نطفه های شومی فراهم می نماید را دارد.

 از یکطرف سرمایه داران وابسته به آمریکا به احتکار مواد غذایی و مورد نیاز مردم پرداخته و بکمک تحریم اقتصادی کشورهای امپریالیستی باعث گرانی سرسام آور و بالا رفتن هزینه زندگی گشته اند. و این گرانی و کسادی و فشارهای سیاسی را یکجا به رهبری نسبت میدهند و از طرف دیگر با مسلح نمودن ایادی شان نظیر اویسی و پالیزبان و تسلیح و تجهیز نوکرانشان در فارس و کرمان و بلوچستان و ایجاد تزلزل در ارکان حکومتی میروند تا زمینه را برای کودتا چه به شکل خزیده و یا نظامی هموار نمایند و اگر نتوانستند در کل ایران حکومتی طرفدار غرب بروی کار آورند دستکم جنوب را از ایران جدا سازند.

در حالیکه مملکت چهار نعل بسوی یک چنین پرتگاهی میتازد عدم برخورد صحیح و اصولی مقامات مسئول با مسائل مملکت و از جمله حل مسالمت آمیز مسئله کردستان از طریق به رسمیت شناختن حقوق قانونی آنان در چارچوبه کشور ایران و فشارهای بی دلیلی که جهت محو آزادیهای اساسی توقیف مطبوعات و دخالت بی رویه ای که در جزئیات زندگی مردم به عمل می آید راه را برای گسترش تبلیغات آنان در جامعه و دلسرد نمودن مردم از انقلاب فراهم می نماید.

در حوزه اقتصاد نیز بجای قطع کامل روابط اقتصادی سیاسی و نظامی با آمریکا و کشورهای استثمارگر اروپایی و برقراری روابط با کشورهای غیراستثمارگر و از بند رسته بی برنامگی بر جامعه حاکم است. تزلزل و تردید مقامات دولتی و نداشتن برنامه های چاره ساز باعث شده است تا سیاسیون و برنامه ریزان وابسته بجای حل این مشکلات مسائلی را اصل نشان داده و بمیان آورند که در اقتصاد و سیاست فرع هم به حساب نمی آیند.

 نتیجه آنکه مردمی که بخاطر دگرگونی بنیادی زندگی خویش چه در حوزه اقتصاد و چه مسائل روبنائی انقلاب نمودند هر نوع ندای آزادیخواهانه آنها بدست افراد غیر مسئول در گلو خفه شده و بجای سرکوبی ضدانقلابیون، انقلابیون از میدان بدر شدند و از نظر اقتصادی نیز علاوه بر بیکاری سیگار پاکتی سه تومان را بیست و هشت تومان میخرند.

اجازه بدهید تا وضعیت خود و قبیله ای را که در ایل قشقائی در آن زندگی میکنم برایتان تشریح بنمایم تا متوجه وضعیت حاکم بر فارس بگردید. طایفه ما شش سال قبل از انقلاب بخاطر فشارهائی که بآن وارد میشد و بخاطر حضور تنی چند روشنفکر بالنسبه آگاه و متوسط پی به ماهیت رژیم شاه برد البته تا آن تاریخ خود من بعنوان یک فرد طایفه بخاطر قرار داشتن در قشر متوسط جامعه ایلی و خصائلی که این در میان بودن در انسان بوجود می آورد تزلزل ها و تردیدهایی داشته و در گذشته اشتباهاتی نیز مرتکب شده ام.

اما برعکس خیلی از انقلابیون 57 که به صف انقلاب پیوستنشان بعد از ۲۲ بهمن بود و اکنون صاحب مقام و موقعیت گشته و ادعا مینمایند که از هنگام تولد شعار مرگ بر شاه میداده اند طایفه ما کلا از سال ۵۲ به بعد شعار جاوید شاه را به مبارزه بر علیه شاه تبدیل کرده و در انقلاب نیز بیش از هر طایفه دیگری در فارس دخالت مستقیم داشته و حتی تعدادی از افراد طایفه در ۲۰ و ۲۱ و ۲۲ بهمن خود را به تهران، شیراز و اصفهان رسانیدند تا از انقلاب مسلحانه دفاع نمایند.

پس از انقلاب نیز بیش از هر طایفه دیگری در فارس در مقابل عوامل آمریکا و خوانین مزدور قشقائی ایستادگی نموده است. امسال نیز در تمامی تظاهرات بر علیه خوانین در صف مقدم جای داشته و همراه با دیگر طوایف و عشایر آگاه و وطن دوست و هوادار انقلاب به خوانین ثابت نموده که جائی در فارس و در میان مردم ندارند و بهمین دلیل بیشترین لطمات را از خوانین دیده و اکنون نیز تهدید به غارت شده است.

اما با کمال تاسف تک تیر حمله مقامات مسئول و بخصوص سپاه پاسداران بجای آنکه متوجه ناصرخان و خسروخان و خوانین ضدانقلاب باشد متوجه طایفه ماست. یعنی دقیقا خواست ناصرخان و خسروخان را که سرکوبی طوایف مخالف آنهاست اجرا مینمایند. تابستان امسال که ناصرخان و خسروخان قصد استقرار در ناحیه کمانه سمیرم را داشتند صدها جوان قبایل مختلف دره شوری مسلحانه در مقابل خوانین ایستاده و یا اعلام آمادگی برای مقاومت در مقابل آنان نمودند تا مانع از حضور آنان در منطقه شوند و سپس از فرماندار سمیرم تقاضای برپائی تظاهرات در سمیرم نمودند که اینک متن نامه و جواب فرماندار را در همین نامه برایتان مینویسم.

بسمه تعالی – فرماندار محترم شهرستان سمیرم با نهایت احترام ما افراد طایفه جانبازلو و دره شوری بمنظور اعلام پشتیبانی خود از مردم سمیرم و آمادگی در جهت سرکوبی جیره خواران امپریالیزم آمریکا یعنی خوانین مزدور قشقائی که بر علیه خط ضدامپریالیستی امام خمینی و تمامیت ارضی ما توطئه می نمایند از آنجناب تقاضای صدور اجازه راهپیمائی در سمیرم و قرائت قطعنامه ای را که در اینمورد تنظیم نموده ایم داریم. با تقدیم احترام طایفه جانبازلو

جواب فرماندار – ضمن تشکر برادران مجازند تا قطعنامه خود را در روز جمعه ۵۹-۴-۶ به مضمون پشتیبانی در جهت سرکوبی خوانین قرائت نمایند. ۵۹-۴-۴

لازم به یادآوری است که گرداننده این تظاهرات یکی از فرزندان شریف ایل قشقائی و طایفه ما به نام علی باز جانبازلو زندانی رژیم پیشین بود که بدنبال این راهپیمائی چند هزار نفره از طرف خوانین پیامی به مضمون زیر دریافت مینماید.

ما به هر نحوی شده است تو را از سر راهمان برخواهیم داشت حتی اگر بوسیله پاسداران باشد، زیرا ما در همه جا نفوذ داریم. امام دردآور است ذکر این مطلب که چند روز بعد از این تظاهرات تعدادی از جوانان طایفه دره شوری دستگیر و زندانی و از جمله خود من سخت تحت تعقیب هستیم در حالیکه در همان تاریخ بار دیگر طی نامه ای حمایت خود را از امام در مبارزه علیه آمریکا و ایادی داخلی اش اعلام نموده بودیم و شرم آورتر از آن اینکه علی باز جانبازلو در دوم شهریور ماه جاری یعنی درست یک ماه پس از تهدید خوانین در حمله بدون دلیل پاسداران شهرضا به دهکده ما که اکثر آنان را فرزندان خوانین و ایادیشان تشکیل میدادند با دست خالی و بدون گناه به ضرب گلوله خوانینی که ملبس به لباس پاسداری بودند ناجوانمردانه شهید شد.

تعجب اور است شنیدن اینموضوع که بعضی از فرزندان خوانین به همراه پدر در اردوی ناصرخان مسئول کشتن پاسداران اند و برادری دیگر ملبس به لباس پاسداری گشته و مخالفین خط خسروخان را بعنوان کمونیست شکار مینمایند. امام برای ما هزار بار مردن بهتر از دیدن و شنیدن چنین اوضاعی است. برای آنکه بیش از این مزاحم اوقاتتان نگردم یکبار دیگر صراحتا اعلام مینمایم که ما از مبارزه امام بر علیه آمریکا و کوشش در جهت قطع روابط اقتصادی سیاسی و نظامی با کشورهای امپریالیستی و ایجاد ایرانی آزاد و مستقل و سرکوب عوامل آمریکا در فارس قاطعانه حمایت نموده و هرگونه درگیری داخلی و دامن زدن به اختلافات درون مردم را خدمت به امپریالیزم میدانم از آنجا که دستهائی در کار است تا با ایجاد درگیری بین مردم و پاسداران جنگ جدیدی را به مردم فارس تحمیل نماید و تمامی تلاش ما در جهت جلوگیری از تحقق چنین خواست شومی است از امام امت تقاضای صدور دستور اکید به پاسداران در مورد اعمال بی رویه ای که باعث محدودیت آزادی قانونی مردم ایران میگردد و جلوگیری از نفوذ خوانین و ایادی شان در این نهاد برخاسته از انقلاب و دستگیری و مجازات شرکت کنندگان در توطئه قتل علی باز جانبازلو و منع تعقیب افراد انقلابی و بیگناه را داریم.

با احترام الله قلی جهانگیری قشقائی – امضاء

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صادق قطب زاده – سال 1361 اعدام شد

آخرین عکس

 

 

تصویری از زندانهای جمهوری اسلامی

 

 

 

 

 

تجمع در مقابل زندان اوین

 

 

قاتل ندا آقاسلطان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تیم آدمکشی و جلادان در زندانهای جمهوری اسلامی – تهران و حومه

 

جلادانی دیگر:

رحيم پورازغدي شكنجه گری كه پس از قتل عام67 تئوری پرداز جمهوری اسلامی شد 

 

رحیم پورازغدی     حاج مجتبی        سید مجید            ناصر سرمدی    

 

 

 

 

رحيم پورازغدی مشهدی است و گاه بنام حيدر و گاه بنام حسن رحيم پورازغدی مقاله در روزنامه كيهان منتشر می كند.

او در شبكه 4 سيمای جمهوری اسلامی برنامه دارد و گاه در نماز جمعه های تهران نيز سخنرانی می كند.

مسعود ده نمكی رهبر انصار حزب الله نيز در فيلمی كه درباره فساد و فحشاء ساخته بود اما اجازه نمايش آن را نتوانست بگيرد، ازغدی را درابتدای فيلمش نشان می دهد كه نقش منجی اجتماعی را دارد! سيمای جمهوری اسلامی كه ازغدی از مشاوران بلندپايه آنست، بسيار می كوشد او را درحد عبدالكريم سروش در جامعه مطرح كند.

ناصر سرمدی سفير كنونی جمهوری اسلامی در تاجيكستان، حاج مجتبی و سيد سعيد نيز با نام های مستعار در دهه 60 شكنجه گر و اداره كننده زندان اوين بودند.

 

منبع: پیک نت

احمد قدیریان – دوست لاجوردی و شکنجه گر

 

 

 

جواد عباسی کنگوری معروف به جواد آزاده (یا آملی) سر تیم شکنجه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اسامی زندانبانان, بازجویان, شکنجه گران و مسئولین زندان در انزلی در سالهای 60

 

 

زندانبان ها: سیروس جما علی – برجی – محمد خوشه چین – سیدی – همتی – اسماعیل – اکبر قطب راجی -  شریفی (  در اعزام برای سرکوب سربدران در جنگل های آمل  در سال 60 کشته و ناپدید شد )  - داوودی – صادقی – باقری – جواد میری.

 

بازجویان و شکنجه گران: فیروز خوشحال – حسین نظر – عسگر درویش پور – اصغر مقدم.

 

مسئولین زندان و سربازجویان شکنجه گر معروف به تیر خلاص زن:

حسین موید عابدی ( معروف به حسین فاشیست ) – علی یکتا دوست – جعفر پور رزاز -  رضا رزان ( معروف به موسوی ) – حسینی ( معروف به یوسفی )

چالوس: حاج احسان – سر شکنجه گر

انزلی: علی پور ( احمد دنیا مالی )  - حسن خسته بند پاسدار لباس شخصی – فرخ بلند کیش فرمانده سپاه انزلی دوران قیام صیادان

ابوطالب کوشا دادستان جلاد

آخوند سید احمد قتیل زاد حاکم شرع

 

نشریه کار شماره 557

 

 

 

 

 

 

 

+++++++++++++++++++++++++++++++

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توضیحات  گزارشگران:

جز مطالبی که منبع آن سایت گزارشگران است, از آن ما نیست. از آن زنان و مردانی است که دوباره به دوران وحشت و مرگ غلطیدند و ماهها و سالها خاطرات و ادبیات زندان را بازنویسی و بازگوئی کردند.

 

همانطور که در ابتدای دفتر اول توضیح دادیم این دو دفتر تنها گردآوری بخشی از مطالب تا کنون منتشر شده در قالب کتاب, جزوه, نشریات و خاطرات زندانیان سیاسی , رسانه ها و سازمانها میباشد.

 

استفاده از منابع در حد توان و آشنائی ذکر شده است.  این احتمال که منابعی از قلم افتاده باشد موجود است. ضمن پوزش چنانچه موردی را سراغ داشتید لطفا اطلاع دهید تا درج شود.

 

تصحیح:

 

هرمز عابدی باخدا فومنی

از متعلقین به سازمان مجاهدین , نام کامل جانباخته است و در دفتر اول هرمز عابدی باخدا قید شده بود. ضمنا این جانباخته تیرباران شده است.

 

تصحیح و تکمیل: بخشی از نامه دریافتی

در بخش پنجم " آخرین کلام ها وصیتنامه و...."در باره "وحید خسروی و احمد شیرازی" از منبع نبما پرورش ــ نبرد نا برابر، نوشته کوتاهی وجود دارد. ......

 21 تیر 1360 وحید خسروی به همراه یکی از رفقای  (وحدت کمونیستی) اززندان بابل فرار کردند، که خبر این فراردر آن زمان در 28 تیر 1360 در نشریه رهائی دوره دوم شماره 90 به چاپ رسید .

هر دو رفیق بعد از فرار اززندان به مبارزه پیوستند که متاسفانه هردوشان دوباره  در کوران مبارزه دستگیر و تاسف بار تر اینکه وحید خسروی را جنایتکاران اسلامی اعدام کردند. یادش گرامی وراهش پر رهرو باد.

 

متن کامل چگونگی فرار از زندان را در نشریه رهایی مورخ 28 تیرماه 1360 در این آدرس ببینید

 

http://www.vahdatcommunisti.com/index-filer/Page1283.htm

 

 

 

گزارشگران

www.gozareshgar.com

بهروز سورن

Sooren001@yahoo.de

                                                                                                                                               

پایان دفتر دوم

17.08.2011

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دریافتی از طریق نامه :

 

 

تعدادی از جانباختگان در دهه شصت

 

بهفر،

رضا

 

1359/06/18

 

یوسفی،

بهزاد

 

1359/06/23

 

 

فتحی،

کریم

 

1360

 

 

هادیان،

اسماعیل

 

1360/03/07

 

 

باقری،

جواد

 

1360/03/26

 

 

عنانی شیشوان،

عبدالحسین

 

1360/04

 

 

حمیدی مدنی،

علی

 

1360/04/07

 

 

تنگستانی،

حسین

 

1360/04/08

 

 

دهقانی،

روح انگیز

 

1360/04/08

 

اعدام

قاسمی،

نوروز

 

1360/04/08

 

 

مسیحا،

بهزاد

 

1360/04/08

 

 

ارغند،

قنبر

 

1360/04/23

 

 

فارسیان،

علی رضا

 

1360/04/27

 

 

آذری یام،

اسمر

دانش آموز

1360/04/30

تبریز

تیرباران

پورقنبری،

حسین

 

1360/05/05

 

 

ترابی،

محمدتقی

 

1360/05/05

 

 

رمضان علی،

محمدرضا

 

1360/05/05

 

 

عظیمی،

محمد

 

1360/05/05

 

 

یزدانی،

محمد

 

1360/05/05

 

 

اسماعیل زاده،

کامران

 

1360/05/07

 

 

جلالی،

ابراهیم

 

1360/05/10

 

 

حسن زاده کرمانی،

هادی

 

1360/05/24

 

 

شفیعی،

هامان

 

1360/05/24

 

 

کیوانی فر،

لطف اله

 

1360/06/02

 

 

اسماعیل پور

موسوی،

سعید

 

1360/06/06

 

 

خداوردی،

مانی

 

1360/06/06

 

 

کاتوزیان،

عباس

 

1360/06/08

 

 

میررضائی،

سیدمرتضی

 

1360/06/11

 

 

چشم براه،

محمد

 

1360/06/12

 

 

شمشیری،

فریده

 

1360/06/16

 

 

پناهی،

علی رضا

 

1360/06/17

 

 

شاهین،

بهروز

 

1360/06/19

 

 

صادقی،

حبیب

 

1360/06/19

 

 

نمازی زادگان،

امیر

 

1360/06/20

 

 

خالصی،

رضا

 

1360/06/27

 

 

ضمیری،

غلام شاه

 

1360/06/27

 

 

یوسفی،

ماهرخ

 

1360/06/27

 

 

اسرافیلی،

محمد

 

1360/06/28

 

 

تراقچی،

علی رضا

 

1360/06/28

 

 

احمدشاهی،

نصراله

 

1360/06/29

 

 

خادمی،

محمدحسین

 

1360/06/31

 

 

وارشکی،

عبداله

 

1360/06/31

 

 

سالاری،

غلام رضا

 

1360/07/05

 

 

قبادی،

کرامت

 

1360/07/09

 

 

دانش ایران مبارکه،

خسرو

 

1360/07/13

 

 

نیک خواه،

نیک خواه،

سروش

 

1360/07/13

 

 

بلوکی،

عارف

 

1360/07/14

 

 

خرامی،

محمدسعید

 

1360/07/14

 

 

دانش ایران مبارکه،

مریم

 

1360/07/19

 

 

راحی،

فرشید

 

1360/07/19

 

 

نجاری،

مهناز

کارگر

1360/07/19

تهران

تیرباران

اسلامی،

احمد

 

1360/07/20

 

 

بشیری،

حسن

 

1360/07/20

 

 

ترابی،

محمدامین

 

1360/07/20

 

 

خدادادزاده،

محمود

 

 

1360/07/20

 

 

رخ بین،

فاطمه

 

1360/07/20

 

 

فرید،

فتح اله

 

1360/07/20

 

 

قاسمی،

طاهره

 

1360/07/20

 

 

مرادی،

ناصر

 

1360/07/20

 

 

مکاری،

عباس

 

1360/07/20

 

 

جوکار،

مهوش

 

1360/07/21

 

 

زینی وندنژاد،

غلام

 

1360/07/22

 

 

باقری،

اسماعیل

 

1360/07/29

 

 

باقری،

حمید

 

1360/07/29

 

 

جهانگیری،

محمدقلی

 

1360/08/04

 

 

پوراحمدی،

عزیز

 

1360/08/05

 

 

جهانگیری،

مهین

 

1360/08/05

 

 

مدیر شانه چی،

مدیر شانه چی،

حسین

 

1360/08/07

 

 

شفیعی،

علی رضا

 

1360/08/08

 

 

بهروزی،

علی

 

1360/08/13

 

 

سلیمانی،

محمدحسین

 

1360/08/13

 

 

برنشان،

علی

 

1360/08/15

 

 

قادری،

محمد

 

1360/08/27

 

 

پیل افکن،

احمد

 

1360/08/28

 

 

رکنی،

حسین

 

1360/08/28

بندرعباس

درگیری

اصغری صحت،

ابوالقاسم

 

1360/09/02

 

 

اجیرائی،

عبدالکریم

 

1360/09/03

 

 

معینی،

محمدحسین

 

1360/09/03

 

 

دریائی،

سیما

 

دانشجو

1360/09/08

تهران

اعدام

شالوردیان چایچی،

غلام رضا

 

1360/09/14

 

 

شافعی،

فریدون (کاک رحمان)

 

1360/09/26

کردستان

درگیری

دادور یا رادور،

فرهاد

 

1360/10/07

 

 

سعیدی،

محمد

 

1360/10/07

 

 

بازماندگان،

عبدالصمد

 

1360/10/20

 

 

بنازاده،

منصور

 

1360/10/24

 

 

شانگی پور،

پرویز

 

1360/10/24

 

 

مکرانی،

حسین

 

1360/10/24

 

 

صبوری،

عبدالرحیم (عزالدین) (بهروز)

 

1360/12/13

تهران

درگیری

حشمت زاده،

رضا

 

1360/12/16

 

 

کاظم

 

1360/12/25

 

 

حرمتی پور،

محمد