21.11.20 21:32 Alter: 7 days

مراد عظیمی: پيشگفتارديويد گریبر1برجلد اول کتاب عبداله اوجان

Kategorie: Nachricht

 

 

بيانيه ای برای تمدن دموکراتيک2،

تمدن

عصرخدايان نقابدار و شاهان با قيافه مبدل

 

مارکس باورداشت که تصورانسان را ساخت: برخلاف مورچه ها، معماران اول خانه را تخيل کرده و سپس آنرا می سازند.به يک معنا،سئوال عظيمی که محرک همه افکارانقلابی است، به سادگی اين خواهد بود:اگر ما می توانيم تخيل را درساختن منزل بکارگيريم، چرا نمی توانيم آنرا دربنياد نظم اجتماعی انجام دهيم؟ولی،اگر چندنفر از ما به سادگی وبا تخيل جامعه ای بسازيم تا درآن زندگی کنيم، چيزی خواهد شد که به ندرت شباهت به جامعه ای باشد که اکنون وجود دارد؟ معهذا،تقريبا تمام تلاش جدی،مشابه معمار مارکس، جامعه ای عادلانه ای را تصورکرده و سپس آنرا بسازد باناکامی يا تراژدی مواجه خواهد شد.

شايد به اين دليل است که چرا ما نياز به تئوری اجتماعی داريم.درحقيقت، ايده دانش اجتماعی از ويرانی های پروژه های انقلابی بوجود آمد.اگر،ما قصرهای پروازدرهوا يا برجهای تاتلين3  راتصورکرده وسعی درساخت شان گرديم،با ياس و پريشانی خواهيم ديداين بناها جلوچشمان مان فروريزند.شايد معادل قوانين فيزيک و نيروی ثقل قانونی هم برای جامعه باشد که ما ازآن بی خبريم. همچنانکه طرفداران فلسفه ترقی خواه يا مثبتگرا،Positivist،درفردای انقلاب فرانسه، يا مارکس وقتيکه سرمايه را در پس انقلابات شکست خورده  1848 نوشت، مثبت گرايان بحث کردند،اگرما آن قوانين فيزيک ونيروی ثقل را دررابطه با جامعه بفهميم،می توانيم ازدرافتادن به چاله شکست جلوگيری کنيم.معهذا، هرکوششی درکاربرد چنين نگرش علمی برای جامعه بشری، خواه از سوی جناح راست،ياچپ، اقتصاددانان کلاسيک نو و يا روايت ماترياليسم تاريخی4 چيزی غيراز فاجعه به بارنياوردند.

حداقل، مشکل اين است که ما داريم با مفهوم بسيار محدودی از تخيل برخورد می کنيم.نگرشی که بسياری از انقلابيون ازدهه 1990به تدريج آنرادرک کردند.بالاخره، حتی معماران هم ساختمانشان را  صرفا باتکيه بر تخيل نمی سازند، واگراين کاررا بکنند، بيشترترجيح خواهند داد درچنين ساختمانی زندگی نکنند. شايد زاپاتيستاها درچياپاس واضح ترين نمونه از بعضی از زنده ترين، خلاق ترين و تخيل آميز ترين جنبش های انقلابی درآغاز هزاره جديد رانمايندگی کنند که هم زمان خودشان را عميقا در سنت های گذشته اجين کردند.بسياری درمحافل انقلابی به اين نتيجه رسيده اند که آزادی، سنت و تخيل چنان درهم طنيده اند که ما آنها راکاملا درک نمی کنيم.ازاينرو،ابزار تئوريک ما کافی نيست.

شايد تنها کاری که درحال حاضرمی توانيم انجام دهيم به گذشته برگشته وازنوشروع کنيم.

درچنين شرائطی می توان گفت متفکری الهام بخش تر محتملا به گذشته دورترخواهد رسيد. اگرچنين باشد، نوشته های اوجالان طی پانزده سال گذشته درزندان، اگرالهام بخش نباشد، هيچ چيز نيست.اوجالان بااحتياد از گرفتن نقش پيغمبری اجتناب می ورزد.درشرائط کنونی،چنين پوزی برای او کاملا آسان بود:تادربيانيه ای دوران سازمانند زرتشت  سخن بگويد.پرواضح است، او دوست ندارد،چنين کند.درهمان آن، فردی با سرشت راديکال نمی خواهد زيردست کسی باشد.اوجالان گرچه متفکرينی مانند ماری بوکچين،فرديناند برودل، ميشل فوکو را بسيارتمجيد می کند، ولی کاملا از آنها خوشنود نيست.اوجالان دوست دارد به عنوان متفکرخودساخته و نه آکادميک درباره تاريخ و علم جامعه شناسی صحبت کند که اکنون وجود ندارد، وشايد اين دانش را بتوان فقط تصور کرد.درعمل،جامعه شناسی آزادی اوبه چه چيزی شباهت خواهد داشت؟. تنها،آدم می تواند آنرا حدث بزند. قطعا،جامعه شناسی موجود تنها به آن ابعادی از زندگی جامعه تمرکزکرده که ما آزاد نيستيم،   حد اقل میتوانيم تصور کنيم که کنش ما زير سلطه نيروهائی خارج ازکنترل ماهستند. 

فراترازهمه اينها،پروژه روشنگری اوجالان با شناخت از اين حرکت که چپ انقلابی مثبت گرائی، ترقی گرائی،پوزيتويسم، را پذيرفته اند، مفهومی که می پندارند حتی ممکن است ازآن دانش جامعه راخلق کرد،ˮمرض مدرنيته سرمايه داری، مذهب تکنوکرات ها و مقامات رسمی و برای چپ انقلابی بيماری علاج ناپذيری گرديده است، چون که پوزيتيويسم عملا معنائی برای طبقات توليده کننده فراورده ها ندارد، حروف درشت از مترجم:

 

من با ناراحتی ودرد بايد به گويم: مبارزه شريفی که برای صد و پنجاه سال شعله ورشد برپايه تئوری مثبت گرائی مبتذل محکوم به شکت بود.مبارزه طبقاتی زمينه ساز اين نگرش بود.ولی، طبقه برخلاف آنچه اينان باوردارند نه کارگرانند که عليه برده داری مقاومت  می کنند، بلکه، خرده بورژزی تسليم شده وجزئی از مدرنيته سرمايه داری است. مثببت گرائی،پوزيتويتزم، ايدئولوژی است که ادراک اين طبقه را ساخته و زمينه ساز واکنش بی معنی آنها عليه سرمايه داری گرديد.عبداله اوجالان

 

حتی بدتراز اين،چنين تئوری می تواندهرتجربه انقلابی  را سرراست به منطق مدرنيته سرمايه داری چفت کند، همچنانکه انقلابات گذشته بدون چون و چرا چنين شدند.

چگونه می توان بديلی را با بهره گيری از خلاقيت،رازو حتی ازاولوهيت ساخت، آنچنانکه حق معنا  را ادا کند، وازمحاسبات معامله گران وبوروکراتها بری باشد، ولی، با شفافيت زندگی روزانه اکثريت مردم کارگر ورنجبر جهان را آگاهگری کند؟ بااين رويکرد،تنها ما می توانيم به تاريخ گذشته برگرديم، وبا تلاش دريابيم که اين وضعيت چگونه درابتدا به موجود آمد.ولی، اين نگرش به نوبه خود به اين معناست که ما تا حدی با اسطوره تعامل کنيم. بايدزود اضافه کنم:منظور من ازاسطوره نه درمعنای محاوره ای ازˮداستانی که حقيقت ندارد بلکه، دراين معنا که هرگزشرح تاريخی بسادگی گزارش رويدادها نيست، بلکه بايد آن ها رابه طريقی تنظيم و سازمان داد که يک روايت بسيط و بامعنا را بيان کند.ازاين رو،ضرورتا روايت خصلت اسطوره ای(Mythic، از مترجم) به خود می گيرد.اگر داستان شما درمعنائی اسطوره نباشد، درآنصورت بی معنی است. دراين معنا، بديهی است که هيچ اشکالی ندارد اسطوره ها را ساخت.تصورش سخت است که چطوريک جنبش سياسی موثر نتواندچنين کند.ولی، پوزيتويست ها هم اسطوره می سازند.ولی،مهم اين است که فرد با صداقت آنچه راکه می گويد همان را انجام دهد.

دراين مورد، اگراوجالان صادق نباشد،اوچيزی نيست.بادرک از شخصيت خود، اوجالان درتوضيح اش به تصوير اسطوره ای غنی اززمان کودکی دردهکده اش دردامنه کوه های زاگرس- ديونيسوس ميناد،Dionysus` Maenads،خدای شراب ونديمانش درآن پرسه می زدند-برمی گرددوازاحساس شرم ديرينه بخاطرجداکردن گردن پرنده ها و از اولين تجربه اش از خدا دربازی بچه های دختر ده که موقتا از سلطه قدرت مردسالاری آزاد بودند، ياد می کند.اجازه دهيد فرض کنيم درحقيقت اومی گويد، دراين جا يک رخداد جهانی وجود دارد.چنين تجربه هائی از تراژدی تاريخی ناحيه ای سخن می گويد، که زمانی زنان سهم بی سابقه ای به تمدن بشراداکردند، ولی، ازآن به بعد به بازيچه بيرحمانه امپراتوری ها تنزل يافتند:

 

ناحيه بين النهرين،مسوپودميا،درجنگ های امپراطوری رم باامپراطوری های پارت و ساسانيان پيوسته دست به دست می شد.ازاين رو، نه چشمه تمدن بلکه ويرانی...شد. اين سرزمين يکی ازغمناکترين رخدادهای تاريخی بوده و هميشه مورد تجاوز،اشغال،ضميمه و استثمارنيروهای بيگانه گرديد.اين اوضاع شبيه سرنوشت زنان شد:گرچه، زنان عظيم ترين دستاوردانقلاب فرهنگی رابدست آورده بودند،بعد،به آنهابيشترين تجاوز اعمال شد. عبداله اوجالان  

 

به يک معنا،می توان گفت، دراينجا اوجالان ازآن چنان احساس خشمی سخن می گويد که صدها شورش مردسالاری درخلال تاريخ جرقه زدند(ˮبا ما مثل زنان رفتارکردند)،ولی،اوبرعکس به اين  اين نتيجه می رسد که، اگرنمی خواهيم اين الگوی ويرانگربی پايان را بازتوليد کنيم، مابايداين منطق وارونه را روی پا بگذاريم.

چگونه می توان اين مهم راانجام داد؟خوب،طی قرن بيستم،منصفانه می توان گفت که دو روايت کلان توانستند برای مردم ذهنيت بسازند، وبدين ترتيب تاثيرات ژرف سياسی موجد شوند.

روايت اول ريشه اش به داستان های نابرابری اجتماعی دوران روشنگری برمی گردد.درنوع معاصرش،روايت چيزی شبيه اين است:يک موقع انسان ها در گروه های کوچک بابرابری خوش حال وشادزندگی می کردند.آنها بيگانه باقدرت و سلطه گری،هيچ ساختاراجتماعی نداشتند.اوضاع با انقلاب کشاورزی به قهقرارفت،چون امکان انباشت توليد مازاد موجب تفاوت مالکيت گرديد،ولی،گسست اساسی عروج شهرهاو نتيجتا تمدن بود،درمعنای لغوی ˮشهرنشينی(تمدن ازريشه لغوی مدن ياشهر،مترجم) گرديد،يعنی مردمی که درشهرهازندگی می کنند.تمدن تمرکزجمعيت ومنابع شهريتی بوجودآورد، و مآلا همچنين موجب سرکشيدن طبقات حاکم شدو آنها را قادربه تصاحب مازادتوليد اجتماعی کرد ونتيجتا،دولت، برده داری،نيروهای جنگو،تسخيرسرزمين های ديگر،تخريب محيط زيست ...بروز کردند.ولی،درهمان حال، نوشتن،علم، فلسفه و مذهب سازمان يافته بوجود آمدند.بدين ترتيب،تمدن به صورت يک بسته پديدارشد.فرد می توانست تمدن را فقط دريک بسته،خوب وبد، اجتناب ناپذيراش قبول  کرده وخشونت را به عنوان هزينه پيشرفت بشرتقبل کند!.يا فردمی تواند دررويای عدن قديم(بهشت موهوم،مترجم) دلخوش کندياباتحول انقلابی،پيشرفت تکنولوژی ويا نوعی از شق راديکال، با ترويج فروپاشی صنعتی دوباره عملابه دوره شکارچی وجمع آوری موادغذائی وحشی (Hunter/gatherers)برگردد.ولی، تمدن يک بسته يا هستی واحدیست،اساس وگوهررشد زائد گناه اوليه دراهلی کردن حيوانات و گياهان رانمی توان تعديل داد، يا بايد تمدن را گرفت ويا پرت اش کرد.

روايت ديگرکاملا فرق می کند.آنرا اسطوره حملات نژاد آريائی  ها بگوئيم.روايت چنين شروع می شود:يک زمان تمدن مادرسالاری در هلااحمر،بين النهرين، سرزمين بين دورودخانه های دجله و فرات وجود داشت که تافراترکشيده شده بود.تقريبا تماما جوامع شکارچی و جمع آوری موادغذائی بودند،و زنان متخصص پرورش گياهان ومنطقا فکر می شود که زنان بايستی کشاورزی را اختراع کرده باشند.به اين دليل، اهميت فوق العاده مجسمه های بجامانده ازالهه ها(خدايان زن،مترجم)و عمومانماداقتداراجتماعی زنان درخلال زمانی حدود5000سال دردوره زندگی کشاورزی بودند.دراينجا، پديداری شهرها ذاتا مشکل ساز مشاهده نشد.[شهرمينون،Minoan، درجزيره کرت(واقع دريونان امروزی،مترجم)يک تمدن شهرنشين عصربرنز، که خواندن زبانشان برای ما  ميسرنيست،ولی هنرمجسمه سازی اش هيچ پيکره ای ازمرد ان قدرتمندرا نمايش نميدهد.اغلب باورداشتند که اوج يک نظم مادرسالاری دوره نوسنگی صلحجويانه وبا ابهت وزيبابی بود]ازهم پاشيدن واقعی مادرسالاری در هلال حاصلخيزنه بواسطه ظهورشهرها بلکه اقوام گله دار، يا نيمه گله دار پدرسالاری نظيراقوام سامی  ازصحراهای اطراف به منطقه بين رودخانه های دجله وفرات ياهلال حاصلخيزيورش آوردند. يااينکه، به روايت هند-اروپائیان يا آريائی ها مردمان گله دار، که تصورمی شود ازنواحی جنوب روسيه به سرزمين هائی تا ايرلند و دره گنگ سرازير شدند، با خود زبان ها واشرافيت جنگو، حماسه های قهرمانی و مراسم قربانی راآوردند.فردمی تواند يکی از دوروايت رابه پذيرد. برای بسياری ازشاعران، رومانتيست ها، انقلابيون وفمينيست ها اين رويای دلتنگی برای  جامعه صلجويانه و بهشت مشارکتی ازدست رفته بود.گرايشات امپرياليستی تمام اين روايات راباژگونه کردند.برای مثال،مقامات  استعماری بريتانيای درتلاش شان برای تداعی با چنينˮ نژادهای مردانه جنگوبدنام شدند،اين خوی  را به روحيه ˮآرام يا زنانه مردم استعمارشده ترجيح داده وبازور برآنها حکومت کردند.نازی هابراحتی منطق استعماری را به اروپا برگرداندند.هيتلرخودش را کاملا با مهاجمان مردسالارتعريف کرد،ولی آنرا باعبارت غلبه قدرت مردانگی طبيعی بر نژاد پست توصيف کرد.

آنچه اوجان دراين زمينه انجام می دهد اجزای همان روايات را گرفته وکاملا به طريق ديگری کنارهم می گذارد.برای ادای اين،اوجالان ازموقعيت ممتاززادگاهش در کردستان ترکيه و حاشيه شمالی کوهستان هلال حاصلخيزبهره می گيرد، جائی که به نظرمی رسد کشاورزی دراينجا پديدارشد5.اوجالان توضيح می دهد که واژه ˮآریدرکردی به معنی ˮارتباط باخاک،جا،مزرعه راافاده می کند.اوجالان بحث می کند که هند-اروپائی هايا آريائی  ها، اصلا مهاجمان سرزمين های گله دار نبودند، بلکه خالقين کشاورزی وبا فرهنگ عصرحجرنودر بين النهرين بودند که بسياری ازامکانات آنهارا ما هنوز بديهی می شماريم.بيشترين عادات اوليه درارتباط با غذا،احساس روحانيت و همبستگی بانوع راآنها عملا ابداع کردند.اين تحول انقلابی زندگی انسان ها را اوجالان تاکيد می کند، اين انقلابی بودکه بيشترازهرچيزی توسط زنان آزاد از سلطه پدرسالاری خلق شد.اين انقلاب آنچنان اقبال داشت که همراه با اغلب زبان های آريائی يا هند-اروپائی به سرزمين های گوناگون برده شدند،اما اين انتقال نه با مهاجرت مردم، بلکه کشش بی همتای اين نمونه، مهمان نوازی ورفت وآمدمردم اين شيوه صحلجويانه کشاورزی را جهانی کرد.دراين روايت، نيروی متخاصم نه اقوام گله دار، بلکه بازپديداری شهرها، وبويژه ايجاد  ايدئولوژی توسط کاهنان سومر6 بودکه توانستند زنان را به انقياد کشيده ، نطفه های دولت،اسرارآميزی ايدئولوژی، سيستم توليد کارگاهی وتنفروشی راهمه  با هم بوجود آورند.نخبه های غارتگراغلب از گله داران، تنها زمانی نفوذشان را برجامعه تحميل کردند که از پيش شرائط فراهم شده بود،ومطمئن باشند که تاريخ تابه امروزبا جنگ،کشتاروغارت...آلوده شود.اين رويدادی است که اوجالان آنرا تمدن می نامد حروف درشت از مترجم.نظمی که خودش را نجيب،معتدل،قانونی ومنطقی معرفی می کند.ولی گوهراصلی اش تجاوز، ترور، خيانت،کينه توزی وجنگ است.بيشترين جنگ ها درپنج هزار سال گذشته بين سيستم شهرنشينی،تمدن، برای استثمارانسان ازيک سو و ارزش های بازمانده از دوران عصر سنگی نو درعمق هستی دسته جمعی ما باقی مانده است.تحليل اوجالان ازنقش ايدئولوژی وبويژه مذهب جنبه های جالبی را آشکار می کند.

دقيقا، اگرناسازواری،تناقض، می نمايد،درمنطق مذاهب الهی، بواسطه ماهيت انقلابی تغييرجامعه،  حس شهودی يا وحی بخود می گيرد.ونه حساسيت پوزيتويستی که عليرغم تمام انکارشان اززمان فروپاشی  رويای فابين ها7درجنگ جهانی اول هنوزتاريخ عمدتا مترقی توصيف می شود، يعنی دگرديسی سودمند جامعه امری عادی ونسبتا تدريجی رخ می دهد.ولی مثبتگرائی قادرنبود تغييرديگری را تصورکند،اما تاريخ واقعی معمولا با لحظات اجتماعی پرتلاطم و پديداری الگوهائی اززندگی می گردد که نسبتا به همان شکل برای زمان درازی درعمق اذهانمان نقش می بندد.باستان شناس پرآوازه گوردن چايلد،Gordon Childe، آنچه را که دراوائل قرن بيستم دربين النهرين کشف کرد انقلاب عصرسنگ نوناميد:شامل اختراع طرح های زندگی، همه چيز ازتکنيک های گله داری، گذاشتن پنير روی نان تا عادات نشستن روی بالش ياتشک به عنوان جزئی ازوسائل زندگی تا به امروز زنده مانده اند.همينطورمقولات پايه ای اجتماعی نظير زندگی اهلی،هنر، سياست،مذهب در هلال حاصلخيزخلق شدند. به يک معنا، ماهنوزدرعصرسنگ نو زندگی می کنيم.آنچه کتاب های مقدس مانند اوستا يا قرآن آموزش می دهند: اينکه حقيقت بن مايه زندگی مارا درگذشته می ساخت،بااقبال کشاورزان، کارگران و کسبه روبروشد، نه به خاطراينکه می خواستند شرائط زندگی شان را درپرده راز به پيچند، بلکه، حس شهودی برايشان معنا داشت، برای اينکه درموارد واقعی آنچه را می ديدند حقيقت بود،وياحقيقت ترازتعبيرفقه عقلگرای بوروکراتها.درمعنای عميق،مذهب،ايدئولوژی، ˮمتافيزيکنيزعرصه هائی برای بيان حقيقت هستند، که به طرق ديگرنمی توان تاويل کرد.ولی،همچنين ميدان مبارزه برای معنای حقيقت که نتايج سياسی ژرفی  خواهد داشت.چه می توان از مجسمه الهه ها،خدايان زن مقتدرنظير،ايشتر،Ishtar،يا ،سيبلبه،Cybele، دردوران تسلط پدرسالاری دريافت؟آيا چنين نبودند؟ اوجالان هردوتفسير راهم در وقاروهم اسلحه مجسمه شرح می دهد،معنی رابطه بين زن و مرد وقدرت  واقعی آنها رادر زندگی حقيقی بحث می کند که محظ  وجودش شايد کاملا فراموش شده باشد؟

آکادميک ها موجودات خودخواهی هستد، آنها هرکسی را که به حريم شان تجاوز کند،پس می زنند، مگرآنها را تاسطح يک مطلب مطالعه دلخواهشان به پزند.شکی نيست، بسياری اوجالان را نقد خواهند کرد:چقدرنوشته اوجالان می تواند در پی تحليل ها معتبربماند؟بارعايت شرائطی که درآن اين کتاب تحريرشده است،به باورمن کاملا عالی است.به نظرمی رسد،اوجالان بادسترسی به منابع فوق العاده محدودی که زندانبانانش دراختياروی گذاشتند،درمقايسه با نويسنده هائی چونان فرانسيس فوکوياما،Francis Fukuyama، و جارد دايمند،Jared Diamond، که به کتابخانه های عظيم تحقيقاتی دسترسی داشتند، قلم روی کاغذ گذاشت.اين حقيقت دارد، اوجالان درتحليل اش به بيشتر عقل ومنطق باستانشاسان،انسان شناسان ومورخان توجه نکرده است.الحق،اين منش خوبی است، وبهرو،خود اين شعورفرايند تحول را طی می کند.آرای گذشته همچنان تغييرمی کنند. تنها موردی که ما ازآن می توانيم مطمئن باشيم، اين است که درپنجاه سال آينده بسياری ازآن دانسته هائی که امروز بدون سئوال پذيرفته اند، به باد نسان سپرده خواهند شد.

اوجالان با مطالعه دوران پيش ازتاريخ ضربه ای کاری به مقاومت دانشگاهيان دررد مادرسالاری وارد کرد.بيشترتئوری ها با سليقه يا مد روشنفکران پائين بالا می روند.زمانی، يک نسل ازتئوری های(کارل پولانیی ، Karl Polanyi، موسی فينلی،Moses Finley، درباره اقتصاد قديم مثال های جالبی هستند، داخل پرانتز ازنويسنده)8 استقبال کردند.سپس مردود شدند،دوباره با اقبال روبرو گرديدند. دررابطه با تئوری های مادرسالاری،حتی تئوری موقعيت والای ويژه اجتماعی زنان دردوران جوامع نوسنگی داشتند،چنين اتفاقی رخ نداد.بدترصحبت از مادرسالاری نوعی تابوتلقی شد. عليرغم پذيرش ايده مادرسالاری درنحله هائی درون گرايش فمينيسم،بی توجهی آکادميسن ها ومخالفت سرسخت شان عليه ايده مادرسالاری را می توان با تعصب جانبداری ازپدرسالاری توضيح داد.

(اين مخالفت های  آکادمسين ها با منطق سازگارنيست. عمده استدلال آکادميک ها برشواهد قوم نگاری تکيه دارد. ولی، هنردوره مينوئن،Minoan،به کنار،آثارهنری دوره های نوسنگی ومس  نظم های اجتماعی را معرفی می کنند که درآن زنان تقريبا تمام موقعيت های مهم اجتماعی را دراختيار داشتند،اما، شواهد عينی دال بروجودچنين جوامعی درکتاب های انسان شناسی وجود ندارد.ولی، سوابق قوم نگاری نيز شواهدی برای شهر-کشورهای قديم با سامان دموکراتيک مانند آتن وجودندارد،ولی، ما میدانيم  که حقيقتاآنها وجود داشتند، واينکه چنين شهر-کشورهائی دردوره آهن نوتقريبا همگی وجود داشتند،و حدود300 سال قبل ازميلاد ازبين رفتند.اما، اگرفردی برقوم نگاری  پافشاری کند،متاسفانه جائی برای منطق نمی ماند.بحث رايج که وجود فرهنگ مادرسالاری که درآن تمام پيکره ها نمادهای قدرتمند زنان هستند درخودش چيزی را ثابت نمی کند، چونکه اين ها ممکن است به سادگی صحنه های اسطوره ای بوده باشند و زندگی واقعی جامعه شايد به نحو ديگری سامان يافته بود.ولی، هيچ کس نتوانست نمونه جامعه پدرسالاری رانشان دهد که آثار هنری روی پيکره های زنان قدرتمند استثنائا بگونه اسطوره ای يا به نحوديگری نقش شده باشند. پس، درهردو حالت، ما با نوعی از قوم نگاری بی  منطق برخوردمی کنيم.در حقيقت،تقريبا نظريه تمام اين محققان به اين معناست که درآخرمردها از ازل همه کاره بوده وهستند،چنين نگرشی نمونه روشنی از تعصب پدرسالاری رانشان می دهد).

مشابه انسان شناسان، باستان شناسان و مورخان تاريخی رفتارناپسند نوشتن برای همديگررا مدکرده اند.بسياری ازاينها مطلبی  نمی نويسند که برای محققان حوزه های ديگر ارزش داشته باشد، چه رسد به اينکه برای افراد خارج ازدانشگاه.اين رفتار تاسف آوراست، برای اينکه، دردهه های اخير با فرايند انباشت اطلاعات اندرتوان تمام دانسته های پذيرفته شده ما دچار آشفتگی گردد. تقريبا تمام روايات کليدی دررابطه با تمدن را از زمان ژان ژاک روسو به ما می گفتند به نظرمی رسد برپايه فرضيات نادرست بودند.برای نمونه، انسان ها دردوران پيشا-تاريخ تنها در دسته های کوچک چندنفری زندگی نمی کردند، وهمه آن جوامع ضرورتابرابری طلبانه نبودند(بسياری ازآنها به نظرمی رسد الگوهای فصلی سلسله مراتبی داشتندوسپس درفصلی ديگراين الگورا رها می کردند).برعکس، شهرهای اوليه اغلب بطورخيره کننده الگوی برابری طلبانه،Egalitarian، داشتند.پيش ازپديداری سيستم زيگورات9 که اوجالان توجه مارابه آن جلب می کند، شايد برای زمان درازی شهرنشينی،Urbanism،با خصلت برابری طلبانه وجود داشتند که ما درباره آنها اطلاع بسيارکمی داريم. اما، تاثيرات بالقوه وجودنظم برابری طلبانه گذشته فوق العاده خواهد بود،بويژه، به مجرددريافت چنين مقوله ای شما پی می بريد که دنبال    چه چيزی هستيد،درآن حالت، تجربيات برابری طلبانه همه جا در تاريخ بشر هويدا می شوند.ˮتمدنياحتی ماآنرا ˮدولتاطلاق کنيم يک هستی مجرد نيست بلکه به  عنوان يک بسته بروز کرد،بگير يا پس بده. بلکه آميخته ای ازعناصر ناجورکه ممکن است درفرايند تفکيک ازهم باشند.تمام فرايندهای بازنگری تاثيرات سياسی کلانی خواهند داشت.دربعضی مقولات، فکرمی کنم  بزودی روشن خواهد شد که ما سئوالات نادرستی را می پرسيديم.تنها به يک مثال اکتفاکنم:تقريبا همه جا فرض می شد که سامان يابی برابری يا دموکراسی دربين يک گروه کوچک بالنسبه سهل است، ولی دربعد کلان مشکلات فراوانی را سبب خواهد شد.معلوم شد اين نظريه به سادگی غلط است.شهرهای برابری طلبانه، حتی کنفدراليسم ناحيه ای تاريخا فراوانند.ولی نهاد منزل برابری طلبانه نيست.منزل يک مقياس کوچک درسطح روابطه دو جنس، بردگی خانگی، نوعی از روابط که هم زمان عميق ترين اشکال خشونت ساختاری وعاطفی ترين رابطه نزديکی را شامل می شود، ودرعين حال،جائيکه دشوارترين کنش برای پايه ريزی جامعه آزاد است.

بااين مفهوم، به برداشت من اوجالان دقيقا سئوالات يا سئوالات بسيارصحيحی رادرلحظه ای مطرح می کند که جواب به آنها  پراهميتند.بگذاريداميدوارباشيم، اکنون که جنبش های سياسی به درس های تاريخی روی آورده و تئوری های اجتماعی جديدی زايش می يابند وظهورشان به تقريب اجتناب  ناپذيرند،همينطوردانش ماازگذشته انقلابی می شود،مولف اين کتاب نيزاز زندان آزاد گردد تا درفرايند آزادی جامعه شرکت کند.      

    

مراد عظيمی

 

2020/11/19

 

ملاحظات

 

1-پرفسور ديويد گريبر استاد رشته انسان شناسیAnthropology، دردانشگاه اقتصاد لندن،LSE، وفعال اجتماعی بود. ديويد دوباردرسالهای 2015 و 2016 ازروجاوا،خودمختاری دموکراتيک شمال و شرق سوريه امروز،ديدن کرد.ديويد مبارز نستوه اجتماعی با  کمال تاسف ماه گذشته دراثر بيماری در ايتاليا درگذشت. علاقمندان می توانند ويدئوهای سخنرانی  های ديويد را در YouTube  رويت کنند.،

2-عبداله اوجالان تمدن دموکراتيک را بديل تمدن سرمايه داری معرفی می کند.

3-برج تاتلين يا پروژه يادبود انترناسيونال سوم،کمينترن،طرحی توسط معمارولاديمر تالين برای  ساختن يک بنای يادبود عظيم  در پطروگراد،سن پطرربورگ،هرگز تحقق نيافت.

4-اشاره اوجالان به روايت ماترياليسم تاريخی مارکس،درمانيفست کمونيسم، مبتنی برسيردوران

کمون های اوليه،برده داری، فئوداليسم، سرمايه داری و سوسياليسم،و حرکتی خطی، مترقی بود. اين يک روايت اروپامحور بود.مارکس براين باوربودکه دوشهرکشورآتن وروم در بطن دنيای بربريت وارد تمدن شدند.سپس،اين روايت دوباره دردوران روشنگری،Enlightenment،تکرارشد.سالها  بعدازنگارش مانيفست کمونيسم،باخواندن مقالاتی ازهندوستان روايت وجه توليد آسيائی(حتی بدون اشاره به قاره آفريقا، مهد تکامل شامپانزه به انسان وتمدن عظيم مصر...) را بيان کند.ولی، درهمان زمان ژاپن به سرعت ازشيوه فئودالی به سرمايه داری متحول می شد

5- درحقيقت، باستان شناسان آثارسوخته شده گندم رادرشهر اورفا(Urfa)واقع در کردستان ترکيه کشف کردند.

6-سومريکی ازقديمترين تمدن ها درمنطقه تاريخی جنوب مسوپوتميا يا بين النهرين(درجنوب عراق)دردوران مفرغ واوائل برونزبين هزاره ششم وپنجم درگسترش شهر-کشوراروک ،Uruk،پديدار شد.

7- جامعه فابين ها يک سازمان سوسياليست انگليسی که هدفشان ترويج اصول سوسياليسم دموکراتيک تدريجی و طرفدار رفرم های دموکراتيک، ونه تحول انقلابی جامعه بودند.

 8-کارل پولانی-Karl Polanyi- اهل مجارستان(25 اکتبر1886-23 آوريل 1946)مورخ تاريخ اقتصادی،اقتصاددان،انسان شناس، جامعه شناس اقتصادی، اقتصاد سياسی، جامعه شناس تاريخی  و فيلسوف اجتماعی بود.وی معروف به منتقد افکار اقتصادی سنتی بود، ودرکتابش انتقال عظيم، بحث می کرد که ظهور جوامع مبتنی بر بازار دراروپای مدرن نه اجتناب ناپذيربلکه تاريخا محتمل بود.

موزس ايساک فينلی-Moses Finley -(23 جون 1986-20 می 1912) متولدآمريکا ودانشگاهی انگلستان،بخاطر پيگرد دوره سياه مک کارتيسم درآمريکا به انگلستان آمد.معروف ترين کتابش تحت نام  اقتصاد دوران باستان(1973)درآن بحث می کند که اقتصاد در دوران باستان توسط موقعيت اجتماعی و ايدئولوژی شهری مديريت می  شد ونه براصل انگيزه های منطق براقتصادی.

9-زيگورات معبدی درشهراوروک واقع درجنوب عراق، هنوزويرانه هايش باقی است.

 

 

 

تصويراينترنتی زيگورات درشهرويران شده اورک




Gozareshgar
info@gozareshgar.com