31.08.20 23:26 Alter: 26 days

پگاه روشن: زنان زندانی سياسی سخن می گويند! - از دفتر مجازی یاد بود جانباختگان و قربانیان راه آزادی و برابری

Kategorie: Nachricht

 

بنفشه را پس از دستگیری مستقیم به بازداشتگاه بردند. او میگوید: «با کابل به کف پاهایم میزدند، از ساعت حدود ۵ بعد از ظهر تا ساعت حدود ۳ صبح، تمام این مدت مرا کتک زدند. فقط یک بار پاهای من را باز کردند. چون فکر می کردند پاهایم بیحس شده، من را مجبور کردند پاهایم را در جایی که آب جمع شده بود بگذارم و…». بنفشه را بعد از ۲۴ ساعت به بازداشتگاهِ موقت بردند. زندانیان، حینِ مداوایِ او متوجه شدند او حامله است و به زندانبانان بخاطر شکنجه اش اعتراض کردند

 

یکی از راهرو های بند 209

 

در ترکیه با بنفشه و فرشته آشنا شدم. اولین چیزی که در نگاهِ اول از آنها توجهم را جلب کرد، نشاط و پذیرندگی و میلِ سرشارشان به زیستن بود. وقتی گذشته یِ آنها را با الانِ خودم مقایسه کردم خیلی متحول شدم. دو جوانِ مبارز که یکی در شمالِ ایران و دیگری در جنوبِ ایران برای نیلِ به آرمان هایشان دست به مبارزه زده بودند. آنها پس از پیروزیِ ضدِ انقلاب جمهوری اسلامی، فهمیده بودند که هنوز خیلی کارها باید کرد تا به آرمانشان نزدیک شوند. آنها با شور و هیجان به مبارزه خود برای ساختنِ دنیایِ دلخواهشان ادامه دادند و در لحظه لحظه ی زندگیشان مبارزه کردند؛ حتا بعد از این که مجبور شدند از کشور خارج شده و پناهنده شوند.

فرشته در ۱۹ سالگی دانشسرایِ خود را به اتمام رساند و در یک روستا استخدام شد. او فعالیتهایِ خود را از همان روستا آغاز کرد و همگام با مبارزاتِ مردم کارهایِ فرهنگی میکرد. او همراه با دوستاناش با دایرکردنِ کتابخانه در چند روستا سعی داشت بچه ها را با اندیشه هایِ صمد بهرنگی آشنا کند. فرشته درمبارزات مختلف فعال بود، در اعتصاباتِ معلمین شرکت میکرد، در واقعه ی حمله به کویِ دانشگاهِ چمران به دانشجویان مبارز می پیوست و..... وی در کوی دانشگاه توسط اوباشان رژیم دستگیر شد و پس از مدتی آزاد شد. به همین دلیل وضعیتِ تدریس اش معلق شد و به یکی از شهرهایِ جنوبی رفت و در آن جا به فعالیت متشکل تر پرداخت و هوادار اتحادیه کمونیست های ایران شد.

از آنسو بنفشه، ۱۹ ساله، در شمالِ ایران دانشجو بود. با بازشدنِ فضای سیاسی در آن زمان، دانشجوها و جوانان به احزاب و گروههایِ مختلف می پیوستند. او با توجه به مطالعات و آشنایی اش با خطِ سازمان مجاهدین به هواداری از آن در آمد، و سپس با پسری آشنا شد که او نیز هوادارِ سازمان مجاهدین بود. پس از مدتی آن دو با هم ازدواج کردند.

بنفشه و همسرش تصمیم گرفتند که شغلِ خود را کنار بگذارند و به فعالیتِ خود به طور جدیتر ادامه دهند؛ تا این که مساله ۳۰ خرداد پیش آمد و پس از آن برای سازمان مجاهدین، فازِ سیاسی به فازِ نظامی تبدیل شد. رژیم برای محکم کردنِ پایه هایِ اقتصادی و سیاسیِ و اجتماعی خود تلاش کرد آخرین دستاوردهای انقلاب مردم را نابود کند و کلیه سازمانها و احزاب و فعالین مبارز و انقلابی را از سر راه خود بردارد و این گونه توده های مردم را به خیال خود مرعوب کند. در دی ماهِ 60 بود که بنفشه باردار همراه همسرش در خیابان دستگیر شد.

پس از کودتای رژیم جمهوری اسلامی بود که سربداران (که به ابتکار اتحادیه کمونیست های ایران تشکیل شده بود) دست به مبارزه مسلحانه در آمل زد. با آنکه در آن اوضاع و شرایط ارتباطِ تشکیلاتی فرشته با اتحادیه کمونیستهای ایران قطع شده بود، اما از طرف آموزش و پرورش او را احضار کردند. پس از مراجعه به اداره مربوطه ، او را دستگیر کردند و به مقر سپاه بردند.

شب اول از او بازجویی کردند و از شبهای بعد بازجویی همراه با شکنجه و توهین بود. فرشته میگوید: «روز آزادی خرمشهر همزمان بود با روز دستگیری و شکنجه و توهین به من؛ آنها سرشار از شور و خوشحالی از آزادی خرمشهر، مرا شکنجه میدادند و به من میگفتند که دوستان تو در آمل برادران ما را میکشند در صورتیکه خیلی از برادران ما برای آزادی خرمشهر کشته شدند و»

بنفشه را پس از دستگیری مستقیم به بازداشتگاه بردند. او میگوید: «با کابل به کف پاهایم میزدند، از ساعت حدود ۵ بعد از ظهر تا ساعت حدود ۳ صبح، تمام این مدت مرا کتک زدند. فقط یک بار پاهای من را باز کردند. چون فکر می کردند پاهایم بیحس شده، من را مجبور کردند پاهایم را در جایی که آب جمع شده بود بگذارم و…». بنفشه را بعد از ۲۴ ساعت به بازداشتگاهِ موقت بردند. زندانیان، حینِ مداوایِ او متوجه شدند او حامله است و به زندانبانان بخاطر شکنجه اش اعتراض کردند. در جواب به این اعتراضات، آنها گفتند که: «ما نمی دانستیم که او حامله استپس از مدتی بنفشه را به یک زندانِ دیگر منتقل کردند. در آن زمان باخبر شد که دو تا از برادرهایِ همسرش اعدام شدهه اند و همسرش شدیدا تحت شکنجه و فشارهای شدید است. پس از مدتی همسرش نیز به دلیلِ عدمِ اعتراف و تن ندادن به مصاحبه ی تلویزیونی، همراه با ۱۵ یا ۱۶ نفر دیگر اعدام شد. بنفشه را وقتی که هشت ماه از بارداری اش میگذشت، به بند عمومی منتقل کردند. در آنجا با یک مادر و دختر و عروس و دخترِ کوچکاش آشنا شد. یک دکترِ زنان هم آنجا زندانی بود.

موقع زایمان، او را به سختی و با اصرار زیاد زندانیان زن بر پشت وانتی سوار کردند و به بیمارستان منتقل نمودند و با کمترین توجه به او، وقتی گوشه ای از بیمارستان افتاده بود و سر بچه از رحمش بیرون زده بود، به اطاق زایمان بردند. او میگوید: « من بلد نبودم به بچه ام شیر بدهم و نیاز داشتم که پرستار به کمک ام بیاید، اما دو ماموری که همراه من بودند به هیچوجه مرا تنها نمیگذاشتند. شب بعد از زایمان دیدم که دو نفر مسلح با دکتری که پزشک قانونی اعدامی ها بود وارد اتاق شدند. او با پوزخند از من پرسید: "بالاخره بچه ی تو به دنیا آمد؟ حالا چی هست؟" وقتی گفتم دختر است، خنده ای کرد و گفت: "خوبه، پس نمیتونه انتقام پدرش رو از ما بگیره!"

فرشته میگوید: «علاوه بر شکنجه های روزانه که خوراک ما بود، انواع شکنجه هایِ دیگر هم بود. سر و صداهایی که از شکنجه های دیگرزندانیان می شنیدیم، فحشها و توهین های آنها، شب و روز برایمان ترانه های آهنگران پخش میکردند و صبح زود برای نماز اجباری بیدارمان میکردند. نور کافی نداشتیم و در گرمای ۵۰ درجه ی جنوب هیچ نوع وسیله ی تهویه ی هوا و یا خنک کنندهای نبود. کمر همه ی ما دچار بیماری پوستی «گال» شده بود. هر وقت میخواستند اذیت مان کنند نمیگذاشتند حمام یا دستشویی برویم. وقت و بی وقت سلول ما را به هر دلیلی می گشتند. اما ما هم، شگردهای مخصوص خودمان را داشتیم و به هر نحوی خبرها را رد و بدل میکردیم، به خصوص «مورس زدن» که همه ی ما به خوبی یاد گرفته بودیم

بنفشه و فرشته، هر دو میگویند: « ما بارها شنیدیم که دختران باکره را قبل از به دار آویختن صیغه میکنند و بعد به آنها تجاوز می کنند، تا که این دختران بعد از کشته شدن باکره نباشند و به بهشت نروند. آنها همچنین شنیده بودند که با یک جعبه شیرینی یا یک کله قند و یک شاخه گل به درِ خانه ی دختران اعدامی میرفتند و…» فرشته میگوید: «اوج شکنجه ها برای من زمانی بود که ما را به تماشای اعدام میبردند، برخی دختران جوانی بودند که بعد از تماشای مراسم اعدام انقلابیون از ترس تا صبح جیغ میزدندعلاوه بر همهی این شکنجه ها برای زنانِ زندانی کلاسهای آموزش کتاب های مذهبی و اخلاقی می گذاشتند و آنها را مجبور میکردند در جشن هایی که به مناسبت های مذهبی میگرفتند در مراسم دعا شرکت کنند. توابها را میآوردند تا برای آنها از اقرارشان به ارتباطهایِ جنسیِ سخنرانی کنند، و تمام سعی شان این بود که از این نظر آنها را بشکنند. زنان را مجبور میکردند دور حیاط پا برهنه بدوند. توابها دستور داشتند که با شلاق به کمرِ آنها بزنند. گاهی اوقات دادیارها را برای صحبت با آنها میآوردند. دادیارها اجازه داشتند آنها را تنبیه کنند.

این تنبیه ها شاملِ شلاق و سلولِ انفرادی بدون آب و غذا، و نرفتن به حمام و دستشویی - برایِ مدتهایِ طولانی- میشد. فرشته ۶ ماه را در انفرادی گذراند. او میگفت: «وقتی تنبیه مان میکردند در کیسه هایِ پلاستیکی دستشویی میکردیم تا برایِ رفتن به دستشویی به زندانبانان  التماس نکنیمبنفشه میگوید: «یک روز مرا تنبیه کرده بودند، من و دخترم که 2 سال داشت را در یک تک سلول زندانی کردند. وقتی در را بستند دخترم ترسید و شروع به جیغ زدن کرد. من هر کاری کردم نمیتوانستم او را آرام کنم.

نزدیک 2 سال بود که همراه با من در زندان بود، و گهگاهی او را به بیرون از زندان نزد خانواده ام میفرستادم. همراه با دخترم به در بزرگ آهنی می کوبیدیم و او دائما جیغ می کشید، تا اینکه در را باز کردند و او را با خود بردند. پس از رفتن دخترم، من سه ماه را در سلول انفرادی بسر بردم. بعد ها با خبر شدم که دخترم را تحویل خانواده ام داده اندپس از این که بنفشه به زندان عادی برگشت، دخترش را پیش او بازگرداندند. به او- به خاطرِ داشتن فرزند- با یک درجه تخفیف، حکمِ ۳۰ سال زندان را دادند. او خوشحال از این حکم، با هم سلولی هایش جشن گرفت، چرا که ممکن بود مانند بقیه به او هم حکم اعدام بدهند. به فرشته نیز حکم ۵ سال حبس در زندان کارون اهواز را دادند، اما او را تهدید کردند که ممکن است تجدید نظر کنند و حکم اش به حکم اعدام تغییر پیدا کند، چون حتا کسانی که حکم شان کمتر از او بود اعدام شدند.

فرشته میگوید: «نکته ای که وجود داشت برخوردی بود که به طور خاص با ما، به خاطر زن بودنمان، میکردند. چیزی که روشن بود حمله ی اصلی رژیم در۸ مارس ۵۷ بود که تقریبا در آن موقع با زنان تعیین تکلیف کرده بودند و میخواستند نافرمانیِ به وجود آمده از سوی زنها را با حجابِ اجباری و تجاوز و اتهام و اعتراف گیری هایِ اجباری در موردِ روابطِ غیر اخلاقی با اعضایِ سازمانها، تلافی کرده و زنان را در زندان سرکوب کرده و از بین ببرند. در زندان، زنان ابتدا در مقابلِ سختگیری ها و سرکوبی که، به خاطر فعالیتهای قبل از دستگیری، بر آنها اعمال میشد، از موضعِ ضعف برخورد می کردند و جوِ بدی حاکم بود، اما بعدها روحیات تغییر کرد و ادامه مبارزه به شکلِ مقاومت و اعتصابِ غذا و... در آمد»

بسیاری از زنانِ زندانی سیاسی اخبار را از روزنامه ها یا به نحوی از خانواده ها می گرفتند؛ و در اختیار دیگر زنان زندانی قرار می دادند. فرشته میگوید: «یکی از انواعِ مبارزاتِ ما، چگونگیِ برخورد با توابین و رفتارِ آنها و ایجادِ اتحاد بینِ زنانی بود که بر علیه آنان موضعگیری داشتند

هر دویِ آنها بعد از حدود ۵ سال حبس از زندان خارج شدند. در آن هنگام فضایِ جامعه تاثیراتِ منفیِ زیادی بر جوِ خانواده یِ آنها تحمیل کرده بود. خانواده ها به دلیلِ ترس و وحشتِ از دست دادنِ دوباره یِ فرزندانشان، با آنها برخوردی سختگیرانه داشتند.

خانواده یِ همسرِ بنفشه بدونِ در نظر گرفتنِ خواسته یِ مادر و دختر، خواهانِ نگهداری از نوهشان شدند. آنها سه فرزندِ خود را در آن اعدام ها از دست داده بودند و بنفشه، از رویِ همدلی با آنها، محرومیت دوری دخترش را پذیرفت، و او را به خانواده یِ همسرش سپرد. به فرشته و بنفشه گفته بودند که آزادیشان موقت است و ممکن است مجددا به زندان برگردند و حقِ خروج از شهر را ندارند. آنها هر هفته باید خود را معرفی می کردند. هم رژیم، و هم اطرافیان رفتار و حرکاتِ آنها را زیر نظر داشتند. همیشه موقع امضا و اعلامِ حضور، از آنها در موردِ وضعیتِ تاهل شان سوال هایی میپرسیدند. خانواده ها نیز بر موضوعِ ازدواجِ آنها اصرار و پافشاری داشتند.

بنفشه میگوید: «تمامِ وسایلِ خانه ام را دولت ضبط کرده بود و همسر و فرزندم را هم از دست داده بودم. خودم مانده بودم و لباسِ تنام. رفتم پیشِ پدر و مادرم زندگی کردم. اما از خانوادهام گرفته تا اطرافیان ام، همه چهارچشمی مراقب ام بودند. به من به عنوان یک زنِ جوانِ بیوه نگاه میکردند که هر لحظه ممکن بود خطایی کند و مشکلی پیش بیاورد. چند جا سرِ کار رفتم و همه جا مجبور بودم بگویم شوهر دارم، اما هر کس که از گذشته یِ من باخبر میشد، به خود اجازهیِ هر نوع پیشنهادی را میداد. از خانواده یِ شوهرم خواستم که زیر زمینِ خانه شان را به من بدهند تا با فرزندم آنجا زندگی کنم، اما قبول نکردند. من همه یِ امیدهایم را از دست داده بودم و از همه جا رانده شده بودم. سعی کردم با شرایطی که بر من تحمیل شده بود مبارزه کنم.

هر کسی اجازه یِ خواستگاری از من را به خودش میداد، حتا مردی که همسرش باردار نمیشد. همه یِ تحقیرها را تحمل کردم تا توانستم مستقل شوم، و جمعِ مربوط به خودم را پیدا کنم. حالا دیگر عقایدم عوض شده بود؛ دیدگاهِ سیاسی ام به سمتِ چپ گرایش پیدا کرده بود. با مردی آشنا شدم که او هم سابقه یِ زندان داشت و گرایش هایِ سیاسی مان با هم همسو بود. ما ازدواج کردیم و دارای دو دختر شدیم، اما هیچ کدام از ما هیچ گاه  نتوانستیم آنچه را بر ما در زندان گذشته فراموش کنیم. با خانواده هایِ بچه هایِ اعدامی و با دوستانی که در زندان با آنها آشنا بودیم رابطه برقرار کردیم. بعد از سالها توانستم مطالعات خودم را بر مسائل زنان متمرکز کنم و با توجه به ارتباط هایمان توانستم با سازمان زنان هشت مارس وصل شوم. من تا آخرین لحظه به مبارزه ام در ایران ادامه دادم.....»فرشته میگوید: «وقتی آزاد شدم متوجه شدم بارها به خانه مان هجوم آورده بودند و خواهرها و برادرهایم از خانه فراری شده بودند.

پدر و مادرم در طول مدتی که من در زندان بودم فشارِ زیادی را تحمل کرده بودند، و حالا می خواستند به من فشار بیاورند که دیگر چیزی تکرار نشود. من خبردار شده بودم کسانی که قبل از من آزاد شده بودند دچارِ بحرانهای روحی و روانی شدهاند و همه ی آرمان هایشان را از دست رفته دیده اند، و فشار خانواده و جامعه آنها را به کلی سرخورده و مایوس کرده بود. دوستان ام میگفتند که برخوردِ همسایه ها با ما جوری بود که گویا مرتکبِ عملِ زشتی شده ایم و در زندان هم، هربلایی خواسته اند بر سرِ ما آورده اند؛ اما من این موضوع را خودم احساس نکردم.

با من خیلی خوب و محترمانه رفتار میشد. اما فضایِ مرعوب شده یِ مبارزاتِ مردمی برایم آزاردهنده بود. چرا که هنوز انگیزه داشتم؛ چرا که حس انتقام ام از این رژیم دوچندان شده بود، و ظلم و جنایت آنها را تا مغزِ استخوانم حس کرده بودم. خیلی کم پیش میآمد کسی، آن هم با احتیاط، از من بپرسد که در زندان چه بر تو گذشت. مردم اسیرخفقان شده بودند، و این مبارزه ی بیشتری را میطلبید. اولین کاری که کردم شهرم را عوض کردم و به تهران رفتم و در آنجا شروع به کار کردم. پس از مدتی با نامزدم که از زندان آزاد شده بود ازدواج کردم و دارای دو دختر شدیم.

همیشه سعی کردم مطالعه و ارتباط خودم را با آنچه که تجربه کرده بودم حفظ کنم و کردم. به همراه همسرم و با دوستان هم خطمان برای پیوند با جوانان، گروههای کوهنوردی و گلگشت هایی تشکیل دادیم که در آنجا به بحث و گفتگو در مورد مسائل آنها و تجربیات و تفکرات خودمان میپرداختیم. و سالگرد روزهایی مانند ۸ مارس را گرامی میداشتیم.

من با مادران پارک لاله ارتباط برقرار کردم. هر لحظه با مطالعه و فعالیت بیشتر در مورد مسائل زنان، سعی داشتم خودم را به اهداف ام نزدیکتر کنم. با گروههایی که تفکرات رادیکال انقلابی داشتند ارتباط برقرار کردم. من از نظر خطی سازمان زنان ۸ مارس را قبول داشتم و خودم را همیشه از آنها میدانستم و تا جایی که توانستم در ایران به مبارزه ادامه دادم و الان هم که خارج از کشور هستم دست از مبارزه برنداشته ام و با امید و توان بیشتر به مبارزه ی خودم برای رهاییِ زنان ادامه میدهم…» من به خودم فکر میکنم، و به آنها و به آنچه که در آن سن بر آنها گذشت. آنها و امثال آنها برای من بزرگ هستند. آنچه را بر آنها گذشته، حتا در کابوس هایم نیز ندیده بودم.

من با گذشته یِ آنها پیوند خوردم، پای صحبت هایشان نشستم، با آنها شکنجه شدم، درد کشیدم و حتا گاهی از زن بودن ام ترسیدم. ناگزیر واژه یِ زن را در معنایِ دیگری یافتم. نه مادر خوب، نه دختر خوب، نه همسر شایسته، نه معشوقه ی خوب، نه… و هزاران نه یِ دیگر به آنچه که از«زن» در ذهنمان پرورانده اند. نه به آموزشی که دیدیم، نه به دینِ موروثی، نه به فرهنگ و ضد انقلابی که به ما تحمیل شد، نه به تبعیض، نه به فقر، نه به فحشا، نه به حجاب، نه به اعدام، نه به قصاص، نه به سنگسار، نه… نه !!!




Gozareshgar
info@gozareshgar.com